حرف دل مجنون

داستان عشق های پاک

ناسپاس
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
 

یه سالی بود که از سربازی اومده بودم. داشتم تو یه آژانس کار می‌کردم. کارم بد نبود! روزی 30 تومن، 25 تومن، لخت واسم می‌موند. واسه یه آدم مجرد که تو خونه‌ی پدری زندگی می‌کنه، زیادی هم هست.

بعد از یک سال کار توی آژانس، احمد آقا صاحب آژانس دیگه بهم اعتماد داشت. آدم ملایمی هم بودم، واسه همین بعضی از سرویس‌ها رو فقط به من می‌داد. تو همین ایام بود که کار یکی از مشتری‌های ثابت رو داد به من. صدام کرد و گفت "محمدباقر! یه دختره تازه مشتری شده، شماره اشتراک هم داره. در هفته دوتا سرویس می‌خواد. می‌رسی ببریش؟"؛ گفتم "بله آقا!"؛ کاغذی رو که نوشته بود، داد بهم. کاغذ رو گرفتم و رفتم به آدرسی که روش نوشته بود. یه آپارتمان مسکونی بود. رفتم و زنگ واحدشون رو زدم، گوشی برداشته شد، گفتم "سلام! آژانسم. پایین منتظرتون هستم."؛ رفتم تو ماشین نشستم. تو حالت انتظار آهنگ گوش می‌دم. فلش رو وصل کردم و ضبط رو روشن کردم. اولین آهنگ، آهنگ خشایار اعتمادی بود. درست مضمونش یادم نیس، اما راجب ایران می‌خوند. محمدصادق (برادر کوچیکم) همون روز فلش رو پر کرده بود. بهش گفتم "آهنگی بریز که بشه با هر مسافری گوش داد."؛ دمش گرم، این که خوب بود، اگه همه همینجوری می‌بود، یه چیزی واسش می‌خریدم. هرچند بهش قول نداده بودم، اما به هرحال جواب نیکی رو دادن، نشانه شخصیت خود آدمه.

تو بهر آهنگ بودم که در ماشین باز شد و یه دختر جوون نشست تو ماشین. سلام کردم. گفت "سلام!"؛ گفتم "کجا برم خانوم؟"؛ خم شد و یه کاغذ داد دستم و گفت "هرشبی که میاین دنبالم، به همین آدرس می‌رم!"؛ ماشین رو خلاص کردم و در حالی که فرمان رو می‌چرخوندم گفتم "اطاعت!"؛ تو اون ساعت شب (9:30) خیابونا نسبتا شلوغ بود. حدود سی و پنج دقیقه تو راه بودیم تا رسیدیم به مقصد. یه خونه‌ی ویلایی تو بالاشهر بود. جلوش چندتا ماشین مدل بالا پارک بود. خب! مهمونی شبانه دیگه! خانوم مسافر گفت "چقدر می‌شه؟"؛ گفتم "قابل نداره!"؛ سرش تو کیفش بود داشت دنبال(احتمالا) کیف دستیش می‌گشت. ادامه دادم "سه و پونصد."؛ دوتا دو تومنی داد و پیاده شد، تا بیام یه پونصدی پیدا کنم، کلی واسه خودش رفته بود، گفتم "خانوم! خانوم!"؛ برگشت نگام کرد. گفتم "پولتون!"؛ اومد و از شیشه شاگرد سرش رو خم کرد داخل، پول رو دراز کردم و گفتم "بقیش!"؛ گرفت و به حرکت سر احتمالا تشکر کرد و رفت.

خب! اینم سرویس آخر امروز. سر خر رو کج کردم سمت خونه. تو راه جلوی مغازه‌ی دوستم که خدمات کامپیوتری داشت نگه داشتم و رفتم داخل. بعد از احول پرسی‌های معمول گفتم "سید! یه بازی درست حسابی می‌خوام! جدیدم باشه!"؛ سید یکم فکر کرد و بعد رفت یه بازی واسم آورد و گفت "این دیگه ته بازیه!"؛ نگاش کردم، بازی اکشن بود. از اینا هست که فقط تفنگ یارو معلومه! نمی‌دونم بهش چی می‌گن. گفتم "چند؟"؛ گفت "قابل نداره!"؛ گفتم "بعد از قابل نداره؟"؛ گفتم "چهارتومن!"؛ دست کردم جیب پیراهنم، دقیقا همون دوتا دوتومنی‌ای که اون خانومه داده بود تو جیبم بود. دادم و خداحافظی کردم.

رفتم خونه. وارد هال که شدم، بابام سر جاش رو تشک کوچیکش نشسته بود و به پشتیش تکیه زده بود و داشت چایی می‌خورد، من رو دید. گفتم "سلام علیکم!"؛ گفت "علیکم السلام بابا! خسته نباشی!"؛ گفتم "مانده نباشی!"؛ رفتم سمت آشپزخونه؛ مامانم داشت چایی می‌ریخت. گفتم "سلام حاج خانوم!"؛ همینجوری که چشمش به شیر سماور بود لبخندی زد و گفت "سلام!"؛ بعد استکانی که داشت چاییش می‌کرد رو داد دستم و گفت "بخور خستگیت بره!"؛ گرفتم و تشکر کردم و گفتم "صادق کجاست؟"؛ گفت "رفته دوش بگیره!"؛ سری تکون دادم و چایی به دست رفتم تو اتاقش نشستم. بازی رو گذاشتم رو میزش و منتظر شدم بیاد. حوله به سر وارد اتاق شد. من رو که دید گفت "سلام داداش!"؛ گفتم "و علیکم! عافیت باشه"؛ لوتی وار گفت "نوکرتم!"؛ و نشست پشت کامپیوترش. گفت "آهنگا چطور بود؟"؛ گفتم "دستت درد نکنه. چندتای اول رو که گوش دادم خوب بود."؛ لبخندی رو لبش نشست و چندبار سرش رو تکون داد. از اینکه ازش راضی بودم، خوشحال بود. هنوز متوجه بازی نشده بود، هولش دادم جلو. متوجهش شد! گفت "واو! اینه!واسه منه؟"؛ گفتم "با اجازتون!"؛ گفت "بابا دمت گرم! لازم نبود!"؛ گفتم "جبران زحمتت بود!"؛ همینجوری که داشت پاکت بازی رو برانداز می‌کرد، گفت "پس از این به بعد، زود به زود فلشت رو بیار!"؛ بلند شدم و زدم رو دوشش و گفتم "دیگه پر رو نشو!"؛ خندید! از اتاقش رفتم بیرون.

موقع شام لباس تنم بود. مامان گفت "باقر چرا لباستو در نمیاری؟"؛ گفتم "سرویس دارم!"؛ بابا گفت "سرویس؟! این ساعت!!"؛ گفتم "سرویس ثابته!"؛ در هفته دو روز اینجوریه!

ساعت حول و حوش یازده و نیم بود. چراغای خونه خاموش بود. صادق فردا مدرسه داشت، مامان باید صبح زود بلند می‌شد صبحانه رو حاضر می‌کرد و به فکر ناهار می‌شد. بابا هم که مثل خود من بود! صبح زود باید می‌رفت در مغازه تا یه قرون پول در بیاره. فقط من بودم که بیدار بودم. داشتم تلوزیون می‌دیدم. ساعت رو که نگاه کردم دیدم دیگه وقت رفتنه! رفتم و ماشین رو آتیش کردم به سمت خونه‌ای که مشتریمون رو پیاده کرده بودم. خیابونا یه نمه خلوت تر شده بود. حدود دوازده بود که رسیدم. در خونه‌هه باز بود و تک و توک جوونکا می‌زدن بیرون. یه ربعی منتظر بودم که خانوم مسافر اومد بیرون. داشت با چند نفر می‌گفت و می‌خندید. باهاشون خداحافظی کرد و اومد سمت ماشین. برعکس موقع رفت، اومد جلو نشست. همین که نشست گفت "دور نزن! همین خیابون رو مستقیم برو."؛ گفتم "چشم!"؛ راهم رو گرفتم و رفتم. واسه دوستاش دست تکون داد و بلند بلند باهاشون شوخی کرد تا از جلوشون رد شدیم. همینجوری داشتم آروم رانندگی می‌کردم و تو افکار خودم بودم که دیدم دختره خم شد سمت ضبط و صداش رو زیادتر کرد. داشت ترانه‌ی «امان از جدایی» رو می‌خوند! دختره با آهنگ همراهی کرد و سرش رو تکون می‌داد! معلوم بود خیلی سرش داغه! گفت "این کیه؟"؛ گفتم "استاد افتخاری!"؛ گفت "ممممم..."؛ آهنگه طولانی بود. حدود 25 دقیقه بود. همینجوری می‌خوند و منم رانندگی می‌کردم. "یار من یار من! تویی غمخوار من! سر راهت نشینم تا درایی! در شادی به روی ما گشایی!"؛ آرامشبخش بود! همین آرامش کم‌کم دختره رو از تب و تاب انداخت و آروم کرد. سرش رو به شیشه‌ی ماشین تکیه داد و فقط گوش می‌کرد. وقتی رسیدیم، ماشین رو نگه داشتم و گفتم "در امان خدا!"؛ دختره نگاهی بهم کرد، چشماش خیس بود! گفت "چقدر می‌شه؟"؛ گفتم "سه و پونصد!"؛ اینبار از پونصدی سر شب، خرد داشت، داد و رفت.

 

چهار ماه بعد...

روزگار بر وفق مراد و به آرامش می‌گذشت. هر روز صبح اول وقت می‌رفتم آژانس، تا ساعت شیش. تا نه هم اضافه وای می‌ستادم. در هفته چهار روز هم سرویس ثابت داشتم. دو روز یه حاج خانومی بود، که می‌رفت روضه، می‌بردمش. دو روز هم که اون خانوم جوون که تازگی‌ها فهمیده بودم اسمش پرستویه. همه چیز خوب بود و عادی، تا اینکه یه شب جمعه که رفته بودم تا پرستو خانوم رو از ویلا برگردونم خونه، وقتی اومد دیدم چشماش پر اشکه! برعکس شبای قبل که جلو می‌نشست، اینبار عقب نشست. همیشه ازم می‌خواست تا صدای ضبط رو بیشتر کنم، اما اینبار چیزی نگفت. یکم از تو آینه نگاش کردم، حالش هیچ خوب نبود! ماشین رو روشن کردم آروم راه افتادم. حالش منقلب بود! هی می‌خواستم ازش دلیل ناراحتیش رو بپرسم، هی می‌دیدم ناجوره! چند دقیقه‌ای بود که داشتیم می‌رفتیم که گفت "محمدباقر!"؛ تا اون شب من رو «آقا» صدا می‌کرد! اولین باری بود که به اسم کوچیک اونم بدون آقا صدام می‌زد! گفتم "بله؟"؛ گفت "میشه بری یه جای دنج؟"؛ گفتم "چه جور جایی؟"؛ با بغض گفت "دلم گرفته! دلت می‌گیره کجا می‌ری؟"؛ یکم فکر کردم؛ فهمیدم کجا ببرمش. مسیرم رو عوض کردم و ماشین رو انداختم تو کمربندی. بعد هم تو جاده و نیم ساعت بعد رسیدیم به یه کوهی که بالاش یه امامزاده بود. جای خوش آب و هوایی بود، غیر از اون حس روحانیش آدم رو سر حال میاورد. تنهاییام رو اونجا پر می‌کردم.

ماشین رو که نگه داشتم، زودی پیاده شد! انگار فضای ماشین واسش سنگین بود! از ماشین رفتم پایین تا هواش رو داشته باشم. هرچند محیط امن بود، اما بدشانسی که شاخ و دم نداره! رفت و یه گوشه رو یه تخته سنگ نشست. روبروش چراغای شهر کوچیکی که تو نزدیکی کوه بود، داشتن برق می‌زدن. خیره شده بود به نور چراغا. چند دقیقه‌ای از دور مراقبش بودم. احساس سرما کردم. رفتم تو ماشین و کتم رو تنم کردم. نگاهی به پرستو انداختم! اونم حتما سردش بود! یه پتوی مسافرتی تو ماشین داشتم، با دوتا استکان و فلاسک چایی برش داشتم و رفتم پیشش. حواسش به من نبود. رفتم جلو و پتو رو به سمتش گرفتم. نگاهی بهش کرد! رنگ صورتش باز شده بود. انگار حالش بهتر بود. لبخندی زد و پتو رو ازم گرفت و دور خودش پیچید. یه چایی واسش ریختم و دادم دستش. گفتم "بخور گرم می‌شی!"؛ واسه خودمم یکی ریختم و با فاصله‌ی کمی ازش نشستم. داشت لیوان رو برانداز می‌کرد و به بخاری که ازش میومد نگاه می‌کرد. گفت "جای خوبی واسه خودت داری!"؛ گفتم "هرکس یه غار تنهایی لازم داره!"؛ اینجام غار تنهایی منه!"؛ لبخندی زد و کمی از چاییش خورد. به خودم جرات دادم و گفتم "چرا ناراحت بودی؟"؛ کمی سکوت کرد و بعد در حالی که نگاهش به چایی تو دستش بود گفت "تا حالا عاشق شدی؟"؛ و بعد نگاهش رو دوخت بهم! کمی رفتم تو فکر. زندگیم رو تا 25 سالگی یه رسد کردم، خبری از رابطه‌ی احساسی توش نبود! گفتم "نه! یعنی... موقعیتش پیش نیومده!"؛ گفت "اما من شدم! عاشق یه پسر پولدار! اما امشب با یکی دیگه دیدمش! بهم خیانت کرد!"؛ گفتم "آهنربا میتونه میخ رو جذب کنه! وقتی یه میخ رو جذب کرد، پس بقیه‌ی میخ‌ها رو هم می‌تونه جذب کنه!"؛ گفت "یعنی چی؟"؛ گفتم "یعنی وقتی تو جذب پسری می‌شی، پس حتما دختر دیگه‌ای هم جذبش می‌شه! اونم که حق انتخاب داره!"؛ با کلافگی گفت "من دوسش داشتم!!!"؛ چیزی نگفتم. کمی که آروم شد؛ شروع به صحبت کرد! کلی درددل کرد. از خودش از اینکه خونوادش درکش نمی‌کنن! اینکه جوونه و غیره و غیره... شاید یه ساعت داشت صحبت می‌کرد، من اکثرا گوش می‌دادم و چیزی نمی‌گفتم. فقط بعضی جاها واسه روانتر شدن موضوع یه چیزی می‌گفتم.

اون شب حدود 2 بعد از نصف شب بود که رسوندمش جلوی خونشون. وقتی می‌خواست پیاده بشه رو کرد بهم و گفت "ممنونم محمدباقر! شب کذاییم، با رفتنمون به کوه، خیلی دلپذیر شد!"؛ لبخند زدم و گفتم "خوشحالم حالت بهتره!"؛ گفت "مدیون توام!"؛ فقط بهش لبخند زدم. پیاده شد و به سمت در آپارتمان رفت. کلید که انداخت برگشت و واسم دست تکون داد. منم واسش دست بلند کردم و حرکت کردم.

موقع برگشت، تمام فکرم به اتفاقاتی بود که اونشب افتاده بود. به حرفایی که بین من و یه دختر رد و بدل شده بود! به خنده‌های دلنشینش! به نگاه‌هاش! به هرچیزی که بهش مربوط می‌شد!

فردا صبح زود، طبق معمول رفتم آژانس. تا ظهر سه تا سرویس بهم خورد. ظهر تازه ناهار مختصری خورده بودم داشتم آماده می‌شدم برگردم آژانس که همرام زنگ خورد! شماره ناشناس بود! با این حال جواب دادم. صدای یه دختر از اون طرف خط اومد که گفت "محمدباقر؟"؛ گفتم "جنابعالی؟"؛ گفت "خودتی؟"؛ گفتم "آره. شما؟"؛ گفت "پرستوام دیوونه!"؛ یهو دست پاچه شدم! گفتم "سلام! خوبین؟"؛ خندید! گفت "خوبیم! شما خوبین؟"؛ گفتم "بحمدلله! سرویس می‌خواستین؟"؛ گفت "آره! آژانس زنگ زدم، گفتن نیستی! می‌تونی بیای؟"؛ گفتم "آره!"؛ گفت "باشه منتظرم! فعلا...".

رفتم در خونشون. دیدم تو پیاده‌رو منتظرمه! تندی اومد و پرید تو ماشین گفت "سلاااامممم"؛ گفتم "سلام از ماست!"؛ خندید! گفتم "کجا برم؟"؛ گفت "همون جای دیشبی!"؛ گفتم "اطاعت!"؛ حرکت کردیم به سمت مقصد. تو راه پرستویی که همیشه ساکت بود، مدام صحبت می‌کرد! از خودش می‌گفت، از من سوالایی می‌کرد و... تا رسیدیم به کوه. رفتیم بالا تا امامزاده.

ماشین رو که نگه داشتم، رو کردم به پرستو و گفتم "تا تو بری یه دوری بزنی، منم یه زیارت می‌کنم و میام."؛ می‌خواستم پیاده بشم که پرستو گفت "چیزه..."؛ گفتم "طوری شده؟"؛ با یه حالت مظلومانه‌ای گفت "میشه نری؟"؛ نه دلم اومد، نه درست بود که تنهاش بذارم! واسه همین قبول کردم. یه حصیر تو ماشین داشتم، با فلاسک چایی برداشتم و رفتیم رو یه سکوی سیمانی که مال مسافرها بود نشستیم. مدتی تو سکوت گذشت. پرستو داشت به آسمون نگاه می‌کرد، منم نظرم جلب بازی بچه‌ها شد. بازی بچه‌ها من رو یاد بچگی خودم انداخت! بچگی کردنامون! بازی‌های بچگی که تقریبا دیگه نسلش منقرض شده بود و... صدای پرستو خطاب بهم اومد که "گفتی تا حالا عاشق نشدی؟"؛ روم رو به سمتش کردم و گفتم "مممم... آره!"؛ گفت "کسی رو هم دوس نداشتی؟"؛ گفتم "می‌دونی موقعیتش پیش نیومد!"؛ گفت "اگه یه وقتی موقعیتش پیش بیاد، تا کجای عشق پیش می‌ری؟"؛ تا اون لحظه فکر می‌کردم دارم اشتباه می‌کنم! اما دیگه با این سوالات واسم واضح معلوم بود که پرستو داره ازم حرف می‌کشه. می‌خواد باهام آشنا بشه! تو همین فکر بودم که کنارش به جواب سوالش هم فکر می‌کردم. گفتم "عشق یعنی معشوق! یعنی خودت رو فراموش کنی و فقط دل به رضای معشوق بسپری!"؛ لبخند رو لبش نشست! روی حصیر دراز کشید و گفت "کاش همه‌ی مردا مثل تو فکر می کردن! کاش... کاش همشون مثل تو بودن!"؛ این حرفش واسم خیلی دلنشین بود. اینکه حس می‌کنه من همچین آدمی هستم، واسم خوشحال کننده بود.

بعد از اون گردش، رابطه‌ی من و پرستو کم‌کم صمیمی شد. شنبه شب و پنجشنبه شب، به جای اینکه بره ویلا، با من می‌رفت بیرون. گاهی می‌رفتیم امامزاده و گاهی جاهای دیگه. هرچی می‌گذشت وابستگیم بهش بیشتر می‌شد. دیگه واقعا به چشم همسر آینده بهش نگاه می‌کردم. اونم همینطور بود. رابطمون داشت به عشق شدیدی تبدیل می‌شد، طوری که اگه یه روز همدیگه رو نمی‌دیدیم دلمون می‌گرفت. با اینکه در طول روز پیامکی و تلفنی در ارتباط بودیم.

 

دو ماه بعد...

یه شب رفتم دنبال پرستو تا با هم بریم بیرون. جلوی آپارتمانشون منتظر بودم که بیاد بیرون. اما هرچی انتظار کشیدم خبری ازش نشد! دیگه داشتم نگران می‌شدم. رفتم دم در خونشون و زنگ زدم. مادرش آیفون رو برداشت. گفتم "سلام حاج خانوم. محمدباقرم!"؛ گفت "سلام. بفرمایین!"؛ گفتم "میشه بگین پرستو زودتر بیاد! من منتظرشم."؛ گفت "پرستو؟! پرستو اینجا نیس. رفته مهمونی!"؛ گفتم "امشب باهاش قرار داشتم!"؛ گفت "حالا که نیس."؛ بعد هم قطع کرد. ماتم برد! چرا اینجوری؟! تو که می‌خواستی بری مهمونی چرا من رو سر کار گذاشتی؟ زنگ زدم به گوشیش؛ رو پیغامگیر بود. عصبی شدم! گفتم "تو که مهمونی هستی، من رو سر کار نمی‌ذاشتی!"؛ بعد هم قطع کردم. سوار ماشین شدم و رفتم خونه.

خونه که رسیدم آرومتر شده بودم. رفتم تو اتاقم و سر گذاشتم به خواب. نمی‌دونم چقدر خوابیده بودم که با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم! به صفحه‌اش که نگاه کردم، دیدم پرستویه. اشغال رو زدم، می‌خواستم گوشی رو خاموش کنم که منصرف شدم و گذاشتمش رو سایلنت و دوباره خوابیدم.

صبح که از خواب بیدار شدم، اول به گوشیم نگاه انداختم. دیدم فقط یه اس اومده! بازش کردم، دیدم مال پرستویه. نوشته بود "چه زود قهر می‌کنی! حالا مگه چی شده؟"؛ از این جمله خیلی بدم میاد. مطمئنا شما هم بدتون میاد وقتی یکی بهتون بدی کنه، بگه "حالا مگه چی شده؟"؛ "چیزی نشد که!"؛ "اوووو نازک نارنجی!" و... آدم اعصابش بیشتر به هم می‌ریزه. با این حال جوابش رو ندادم و سعی کردم بد رو بدتر نکنم. رفتم آژانس و فکرم رو جمع کار کردم.

ظهر رفته بودم دو سیخ کباب بزنم که متوجه شدم گوشیم داره می‌لرزه! نگاه که کردم، دیدم احمد آقاست (صاحب آژانس)! برداشتم و سلام کردم. گفت "سلام! خانوم ... اومده منتظر تویه! آب دستته بخور زود بیا!"؛ خانوم... همون پرستو بود! اینکه اومده بود آژانس واسه چی معلوم نبود. با اعصاب ناآرام کباب رو نیمه‌کاره گذاشتم و برگشتم آژانس. یه راست رفتم تو دفتر. دیدم پرستو رو صندلی جلوی میز احمدآقا نشسته و داره با گوشیش ور می‌ره. من رو که دید خندید! اما من اعصابم بدجوری خراب بود. رو کردم به احمدآقا و گفتم "سلام احمد آقا! کاغذ سرویس رو می‌دی؟"؛ احمد آقا کاغذ رو داد بهم و پرستو رو با احترام مشایعت کرد بیرون.

تو ماشین که نشستم، در عقب رو باز کردم. پرستو که دید در جلو قفله، به اجبار رفت و عقب نشست. نگاهی به کاغذ انداختم دیدم امامزاده‌ست! همه چیز دست به دست هم داده بود که سیم‌هام اتصالی کنن! یکمی که تو جاده رفتم پرستو با ملایمت گفت "محمدباقر!"؛ هیچی نگفتم. ادامه داد "دلخوری؟"؛ ماشین رو زدم کنار و برگشتم بهش خیره شدم! شاید ده پونزده ثانیه با خشم بهش خیره بودم! بعد گفتم "چه زود قهر می‌کنم؟؟؟ حالا مگه چی شده؟؟؟ سه ربع که در خونتون منتظر بودم! بعدم که مادرت یه جوری باهام حرف می‌زد که با نون خشکی محترمانه‌تر حرف می‌زنن!!! بعدم که اونقد کلاست رفته بالا گوشیت رو پیغامگیره! تهش هم می‌گی چه زود قهر می‌کنی؟‌ دیگه چیکار باید می‌کردی که نکردی؟"؛ گفت "خب ببخشین!"؛ صدام رو بردم بالا "ببخشین! ببخشین تمام!!! بزنی سر یکی رو هم ببری می‌شینی رو سینش می‌گی ببخشین؟؟؟". چشماش پر اشک شد! بغض گلوش رو گرفت! یهو تمام عصبانیتم ریخت! سرم رو برگردوندم سمت فرمون. سکوت محیط رو گرفت. گفت "همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد! اصلا فرصت نشد بهت خبر بدم! بعد هم رفتم جایی که نمی‌شد جواب تلفن رو بدم. چون می‌دونستم احتمالا زنگ می‌زنی، گذاشتمش رو پیغامگیر. تقصیر من نیس که مامانم باهات بد حرف زده! با این حال به جای اون ازت معذرت می‌خوام."؛ گفتم "بیا جلو بشین!"؛ پرستو هم اومد و کنارم نشست. ماشین رو حرکت دادم و رفتیم امامزاده.

اون روز بیشتر تو سکوت گذشت، اما روز خوبی بود. کدورتها رفع شد!

 

ده روز بعد...

صبح که از خواب بیدار شدم کاملا کلافه بودم! پرستو بازم دیشب پیچونده بودم! تو چند ماهی که با هم بودیم، هیچوقت همچین کاری نمی‌کرد. اما نمی‌دونم تو این ده دوازده روز چه اتفاقی افتاده بود که بیخیال شده بود! چی اونقد مهم بود که دو دفعه بی‌خبر قرارمون رو یک طرفه کنسل کنه!

اون روز تا شب به هیچ وجه جواب اس یا زنگش رو ندادم. شب، سرویس‌هام که تموم شد، خودم باهاش تماس گرفتم. گوشی رو برداشت و خیلی شاکی شروع به حرف زدن کرد! بدون توجه به حرفاش گفتم "آماده شو میام دنبالت!"؛ بعد هم سوار ماشین شدم و یاعلی از تو مدد!

بیس دقیقه‌ای رفتم تا رسیدم. اومد و تو ماشین نشست. می‌خواستم راه بیفتم که گفت "حرکت نکن! کار دارم!"؛ دستم رو از روی دنده برداشتم. گفت "ماشین رو خاموش کن!"؛ خاموش کردم. بعد رو کرد بهم و گفت "تو دیگه گندش رو در آوردی! همش بهونه می‌گیری! ده روز قبل هم همین بازی رو درآوردی! بهت می‌گم جایی هستم که نمی‌تونم با تلفن صحبت کنم! کار عجله‌ای میشه، نمی‌تونم بهت خبر بدم!"؛ با خونسردی نگاش می‌کردم! کولی بازیاش دیگه عادی شده بود! گفتم "اسمش چیه؟"؛ یهو رنگش پرید! با مِن مِن گفت "اسم کی؟"؛ لبخند تصنعی‌ای رو لبام نشوندم و گفتم "هووی من!"؛ گفت "یعنی چی؟"؛ گفتم "می‌خوای بگم از رفتارهات چی فهمیدم؟"؛ سکوت کرده بود و فقط نگام می‌کرد! ادامه دادم "حدود یک ماهه که تلفنی با یه پسر در ارتباطی! بیست روزی می‌شه که باهاش صمیمی شدی و به خونوادت هم ماجراش رو گفتی. دو هفته‌ای هم می‌شه که همدیگه رو می‌بینین!"؛ نتونست دیگه بهم نگاه کنه! نگاهش رو به جلوش چرخوند و گفت "تعقیبم می‌کردی؟"؛ گفتم "لازم نبود! من شاید آدم ساده‌ای باشم، اما احمق..."؛ مدتی تو سکوت بهش نگاه می‌کردم! منتظر بودم که فقط یه کلمه! فقط یه کلمه بگه "محمدباقر ببخش! بیخیالش می‌شم!"؛ اما نگفت! نگفت که هیچ، از ماشینم پیاده شد، در حال که ایستاده بود و از تو ماشین نمی‌تونستم صورتش رو ببینم، گفت "بهتره تمومش کنیم! خداحافظ..."؛ و رفت...

مدتی شوک زده داشتم به اتفاقات افتاده فکر می‌کردم! همه چیز درست بود! یه خیانت اصیل! یاد حرف خودم افتادم «آهنربا میتونه میخ رو جذب کنه! وقتی یه میخ رو جذب کرد، پس بقیه‌ی میخ‌ها رو هم می‌تونه جذب کنه!»؛ خب! کبوتر ما هم جلد یکی دیگه شده بود!

ماشین رو روشن کردم، ضبط رو روشن کردم، محمدصادق تازه واسم یه سری آهنگ عاشقانه ریخته بود! اونقد زدم جلو تا رسیدم به آهنگای ملایم. خلاص کردم و حرکت! رفتم امامزاده! جلوی ضریح چوبیش با فاصله‌ی حدودا دو متر نشستم. نمی‌دونستم الان باید چه حسی داشته باشم. فقط یه جور دل شوره بود! شاید وقتی آدم دلش می‌شکنه، همچین حسی بهش دست می‌ده. شایدم من اینجوری بودم! به هرحال... باید با ماجرا کنار میومدم. چاره‌ای نداشتم!

 

شش ماه بعد...

ساعت حدود پنج غروب بود؛ از صبح یه سره سرویس داشتم و فرصت نکرده بودم سرم رو بخارونم! بالاخره فرصتی شده بود تا یکم استراحت کنم. رفتم تو دفتر و واسه خودم یه لیوان چایی ریختم و نشستم تو ماشین. در حین خوردن چایی، آهنگهایی که تو همین چند روزه محمدصادق واسم ریخته بود رو بالا و پایین می‌کردم. رسیدم به یه آهنگ آرامش‌بخش! خیلی توپ بود! تکیه دادم به صندلی و چشمام رو بستم. کامل کیفور شده بودم که همراهم زنگ خورد! ای بر خر مگس معرکه... نگاه انداختم به گوشی، شماره ناشناس بود! اهمیت ندادم و گوشی رو گذاشتم رو سایلنت و دوباره رفتم تو حال خودم.

اون شب، شب جمعه بود و احمد آقا به خاطر مسلمون کردن پسرش، به همه‌ی راننده‌ها سور می‌داد. همگی با ماشینامون پا شدیم و رفتیم قهوه‌خونه‌ای که پاتوقمون بود. احمدآقا دیزی سفارش داد و ما همکارا هم مشغول گپ زدن با هم شدیم. هرکس یه چی می‌گفت! کلا جمع خوب و دلچسبی بود. دیزی که اومد دیگه گل از گل همه شکفت. (جای شما خالی) نشستیم به خوردن. بعد شام نوبت قلیون و چایی بود. من که قلیونی نبودم، خودم رو کشوندم سمت قوری چایی. داشتیم حرف می‌زدیم که گوشیم شروع کرد زنگ خوردن. گوشیم صدای نسبتا بلندی داره! واسه همین یهو همه برگشتن سمت من! از تو قلافش درش آوردم و نگاش کردم! بازم ناشناس بود. اتفاقا شماره‌ی غروبی بود! قطع کردم و گذاشتمش تو قلافش. جعفر (یکی از راننده‌ها) گفت "کی بود؟"؛ گفتم "هیشکی!"؛ احمدآقا با خنده گفت "دوس دخترشه!"؛ همه خندیدیم. احمدآقا شوخی کرده بود، اما یه آن این حرفش من رو به فکر انداخت!

آخرای شب بود. دیگه داشتم واسه خوابیدن آماده می‌شدم که دیدم گوشیم زنگ می‌خوره! نگاه کردم، دیدم همون شماره‌ست. در اتاقم باز بود. رفتم و بستمش. اومدم و گوشی رو جواب دادم. گفتم "بفرمایین!"؛ یه صدای آشنا از اون طرف خط گفت "محمدباقر؟"؛ گفتم "شما؟"؛ گفت "یه دوست قدیمی!"؛ می‌تونستم حدس بزنم کیه، اما نمی‌خواستم بزنم! گفتم "جنابعالی؟"؛ گفت "پرستوام!"؛ پرستو!!! بعد شیش ماه! گفتم "چیکار داری؟"؛ گفت "خواستم ازت خبر بگیرم!"؛ گفتم "خوب بودم! الان نیستم! قطع بکنم، باز خوب می‌شم."؛ بعدم قطع کردم. اعصابم بهم ریخت! بعد تحقیر و خیانت زنگ زده می‌گه «می‌خواستم ازت خبر بگیرم!!!»؛ یکی نیس بگه تاحالا کجا بودی!

تو افکار خودم بودم که گوشیم دوباره زنگ خورد! دیدم بازم همون دختره‌ست! اشغال رو زدم. دوباره زنگ زد، بازم اشغال رو زدم. یه فاصله‌ای افتاد، دیدم پیامک اومد! نوشته بود "محمدباقر! می‌دونم بهت بد کردم! اما می‌خوام ببینمت! اگه هنوز ذره‌ای تو دلت نسبت بهم احساس علاقه می‌کنی؛ فردا ساعت پنج بیا امامزاده."

فردا صبح که از خواب بیدار شدم، مدتی طول کشید تا بتونم خودم رو با اتفاقات افتاده وفق بدم! سعی کردم خودم رو پیدا کنم.

اون روز تمام مدت فکرم مشغول بود که برم سر قرار یا نرم. تهش به این نتیجه رسیدم که رفتن بهترین کاره. ماشین رو برداشتم رفتم.

ساعت ده دقیقه به پنج بود که رسیدم امامزاده. بدون توجه به اطرافم، رفتم کنار حوض و مشغول وضو گرفتن شدم. رفتم داخل حرم و کنار ضریح دو رکعت نماز زیارت خوندم. مشغول چرخوندن تسبیح بودم که دیدم یه نفر چادری اومد کنارم نشست. گفت "قبول باشه آقا محمد!"؛ ذکرم رو تموم کردم و بعدش گفتم "قبول اون بالایی!"؛ نگاش کردم، دیدم داره لبخند می‌زنه! یه زمانی عاشق لبخند زدنش بودم، اما الان احساس خاصی بهم دست نمی‌داد! مشغول جمع کردن سجادم شدم و تو همین حین گفتم "اهل زیارت شدی!"؛ گفت "اومدم شما رو زیارت کنم."؛‌ نگاش کردم؛ دوباره لبخند زد، اما وقتی دید قیافه‌ی من خیلی در همه لبخندش محو شد. گفت "ناراحتی؟"؛ گفتم "نه! بسیار مسرورم! ببخشین از خوشحالی ملق نمی‌زنم! کمرم درد می‌کنه!!!"؛ گفت "بیا بریم بیرون. زیر آسمون خدا، باهات حرف دارم!".

رفتیم بیرون و یه گوشه نشستیم. من حرفی نمی‌زدم! پرستو خودش شروع کرد به صحبت "محمدباقر! اومدم ازت بخوام که دوباره با هم باشیم!"؛ ناباورانه بهش خیره شدم! انتظار هر حرفی رو داشتم الا این! اومد چیزی بگه که نذاشتم. گفتم "خیلی پررویی به حضرت عباس! بعد چهارماه اومدی می‌گی با هم باشیم؟؟؟"؛ گفت "محمدباقر! به خدا دوست دارم!"؛ گفتم "ببین! حنات واسه من یکی دیگه رنگی نداره! برو این دام بر مرغ دگر نِه!"؛ سرش رو انداخت پایین. در حالی که معلوم بود داره به سختی بغضش رو نگه می‌داره گفت "من تو زندگیم با مردای زیادی روبرو شدم. اما فقط تو بودی که لیاقت صفت مردونگی رو داشتی! من احمقم! از احمق هم جز حماقت کاری ساخته نیس! من قَدرت رو ندونستم! اما قول می‌دم جبران کنم. محمدباقر به خدا عوض می‌شم. به خدا دیگه ناامیدت نمی‌کنم!"؛ چشماش پر اشک شده بود و داشت نگام می‌کرد. دروغ چرا یکم دلم نرم شد!‌ گفتم "بعد چهار ماه چه اتفاقی افتاده که از ما بهترون شدن از ما بدترون؟"؛ سکوت کرد. چند ثانیه صبر کردم، وقتی دیدم خبری از جواب نیس گفتم "سوال کردم! جواب؟"؛ تو چشام خیره شد، لباش می‌لرزید! معلوم بود جواب دادن واسش سخته! بازم می‌تونستم حدس بزنم چرا! اما چیزی نگفتم. دهنش رو باز کرد که چیزی بگه، اما باز حرفش رو قورت داد و سکوت کرد. گفتم "بهت قول ازدواج داده بود؟"؛ سرش رو تکون داد. گفتم "با این قول گولت زد؟"؛ سرش رو بلند کرد! اشک پهنای صورتش رو خیس کرده بود! با صدای لرزون گفت "گفت اگه دوسم داری باید نیازم رو برطرف کنی!"؛ زد زیر گریه! صورتش رو بین دستاش گرفته بود و شونه‌هاش می‌لرزید!

نمی‌دونستم باید چی بگم! نمی‌دونستم چیکار کنم! نمی‌دونستم چه کاری درسته! یعنی می‌دونستم؛ اما تو انجامش شک داشتم. پرستو آروم آروم اشک ریخت، تا عقده‌ی دلش باز شد. آروم که شد، بهش گفتم "بیا بریم یه قدمی بزنیم."؛ بلند شد و باهام اومد. قدم زنان اطراف حرم رو رفتیم. خنکای شب، حس خوبی به آدم می‌داد.

بعد از ده پونزده دقیقه پیاده‌روی، تو سکوت، یه گوشه‌ای نشستیم. یکم حالش جا اومده بود! گفتم "نگاش کن!"؛ حواسش جمع من شد. ادامه دادم "شدی شکل جن بو داده!"؛ خندش گرفت! کمی نگاش کردم. خندش به لبخندی طولانی تبدیل شد. گفتم "پس بهت قول ازدواج داد!"؛ سرش رو به تایید تکون داد. گفتم "تو هم بهش اطمینان کردی!"؛ گفت "متاسفانه!"؛ گفتم "حالا اگه من بهت قول ازدواج بدم؛ چیکار می‌کنی؟"؛ تو چشمام خیره شد! تو حالت چهرش اثری از تعجب نبود! بیشتر حالت دقت و ریزبینی رو داشت! انگار تو نگاهم دنبال صداقت می‌گشت. بعد از چند ثانیه گفت "به تو اعتماد می‌کنم! حتی اگه بعد از صدتا پسر نامرد باهات روبرو می‌شدم، بازم به تو اعتماد می‌کردم!"؛ چشماش زیر نور مهتاب درخشش قشنگی پیدا کرده بود! گفتم "با من ازدواج می‌کنی؟"؛ گفت "تو دیوونه‌ای محمدباقر!"؛ سرش رو انداخت پایین. بعد از چند ثانیه سرش رو بلند کرد و تو چشام خیره شد و گفت "من گناه بزرگی مرتکب شدم! تو نمی‌تونی باهاش کنار بیای! خونوادت! اونا رو چیکار می‌خوای بکنی؟"؛ گفتم "گناهت به من ربطی نداره! بین تویه و خدا! توبه کن! امیدوار باش که خدا گناهت رو بیامرزه. خدا هم بی معرفت نیس. وقتی ببینه داریم با هم زندگی می‌کنیم و خوشبختیم، دیگه بهت سخت نمی‌گیره! خونوادم لازم نیس بدونن!"؛ این رو که گفتم، گفت "یعنی می‌خوای بهشون دروغ بگی؟!"؛ گفتم "جز راست نباید گفت! هر راست نشاید گفت!"؛ دوباره لبخند دوید رو لباش! دیگه چیزی نگفت. سکوت چند دقیقه بینمون حکمفرما بود تا این که پرستو شکستش "محمدباقر!"؛ گفتم "بله؟"؛ گفت "دلم می‌لرزه! کاش می‌شد یه طوری می‌شد که بتونم خودم رو بهت نزدیکتر حس کنم!"؛ کمی فکر کردم و بعد گفتم "صیغه چطوره؟"؛ گفت "صیغه؟!"؛ گفتم "آره! خودم همین الان می‌خونم، به هم محرم می‌شیم! شرعا زن و شوهر به حساب میایم!"؛ گفت "واقعا؟"؛ گفتم "معلومه!"؛ با ذوق گفت "باشه بخون!"؛ گفتم "اول باید مدتش رو توافق کنیم! شیش ماه خوبه؟"؛ گفت "آره! بخون!"؛ منم صیغه رو جاری کردم. موقع خوندنش پرستو چشاش رو بسته بود! وقتی خوندم، بازشون کرد و بهم نگاه کرد! داشتم بهش لبخند می‌زدم. یه قطره اشک از گوشه‌ی چشمش قِل خورد و اومد پایین! واسه اولین بار دستش رو گرفتم. سرش رو آورد جلو و صورتش رو گذاشت رو دوشم. دستم رو دور گردنش حلقه کردم. مدت زیادی تو اون حالت بودیم! مدت زیادی تو سکوت و آرامش...

یکی دو ساعت بعد تو ماشین بودیم و داشتیم به سمت خونه می‌رفتیم. پرستو سرش رو به شیشه تکیه داده بود و داشت بیرون رو تماشا می‌کرد. یهو برگشت و گفت "محمدباقر!"؛ نگاش کردم. ادامه داد "بهم خیانت نکنی!"...

 

چهار سال بعد...

در گلخونه رو که باز کردم، یهو بخارش خورد تو صورتم! بیرون یخبندون و داخل حسابی گرم! خوش به حال گل‌ها! چه کیفی می‌کنن این تو! سه سالی بود که رانندگی رو گذاشته بودم کنار و یه گلفروشی باز کرده بودم. خودمون می‌کاشتیم، خودمون می‌فروختیم. درآمدش هم خوب بود. داشتم رزها رو که تازه داشتن باز می‌شدن وارسی می‌کردم که امید (شاگرد مغازه) اومد تو گلخونه و گفت "آقا محمدباقر!"؛ گفتم "بله؟"؛ گفت "مهندس عمادی زنگ زد، گفت امروز نمیتونه بیاد. الافش نشی!"؛ گفتم "کِی میاد؟"؛ گفت "گفت فردا صبح اول وقت!"؛ گفتم "خیل خب! تشکر!"؛ امید که رفت، منم دیدم دیگه موندن جایز نیست. می‌خواستم برم بیرون که نظرم رو یه رز سرخ جلب کرد! کامل باز شده بود. به قدری خوشکل بود که دلم نیومد چند لحظه رو صرف نگاه کردن بهش نکنم! خوب که سیر دیدارش شدم، با خودم گفتم یه نفر هست که استحقاق این همه زیبایی رو داره! سریع رفتم سمت میز گوشه‌ی گلخونه. یه محلول (محلولی که توش مواد معدنی و املاح وجود داره و محیط مناسبیه برای گیاه تازه چیده شده تا ریشه بزنه! بعد از ریشه زدن می‌شه گیاه رو کاشت) سر هم کردم و ریختم تو یه لیوان و رفتم سروقت رز. با ظرافت چیدمش و گذاشتمش تو محلول. دیگه کاری نداشتم. به همراه گل رفتم تو مغازه. امید به محض دیدنش گفت "اِ! مگه باز شدن؟"؛ گفتم "فقط این باز شده بود! از فردا تک و توک باز می‌شن! حواست باشه مشتری اومد تکی خواست، ردش نکنی!"؛ گفت "چشم آقا."؛ گفتم "من امروز بعد از ظهر نمیام. حواست به مغازه باشه."؛ دوباره گفت "چشم آقا!"؛ گفتم "قربان چشمت!" و از مغازه زدم بیرون. ماشین رو سوار شدم و به سمت خونه.

ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم و رفتم تو آسانسور. در داشت بسته می‌شد که یه صدا اومد "نذارین بسته شه!"؛ نگهش داشتم. خانوم موذی همسایه‌ی پایینیمون بود. سلام علیک کرد و اومد کنارم ایستاد. یهو نگاهش جلب رز تو دستم شد! گفت "وای خدای من! چه خوشکله!"؛ لبخندی زدم و گفتم "قابلتون رو نداره!"؛ گفت "قابل همسرتون رو نداره! من که می‌دونم مال اونه!"؛ خنده‌ای کردم و گفتم "درست می‌فرمایین!"؛ گفت "از مغازه‌ی خودتونه؟"؛ گفتم "بله! دیگه کم‌کم دارن باز می‌شن. این نوبرونشه! آوردم واسه خانومم!"؛ گفت "خوب کردین! گذشت زمانی که کوزه‌گر از کوزه شکسته آب می‌خورد! الان باید خدمتی رو که عرضه می‌کنی، اول به خودت و خونوادت عرضه کنی!"؛ تو همین لحظه رسیدیم طبقه‌ی سوم، خانوم موذی جمله‌اش رو که تموم کرد بلافاصله گفت "با اجازه!" و از آسانسور رفت بیرون. منم گفتم "به امان خدا!"؛ طبقه چهارم واحد خودم بود، کلید انداختم و رفتم داخل. صدا زدم "عیاااال!"؛ مشغول درآوردن کفشام بودم. درشون که آوردم دوباره صدا زدم "عیااااالللللل!"؛ یه صدای مهربونی گفت "جان عیال؟"؛ بعدم چشمم به جمال صاحب صدا روشن شد. لبخند همیشگیش به لب بود! گفتم "سلام «بلور» خانوم!"؛ گفت "سلام به روی ماه همسر خسته‌ی خودم!"؛ بعد هم اومد و دستاش رو انداخت دور گردنم! تو چشام خیره شد و گفت "دلم واست تنگ شده بود!"؛ دستم رو دور کمرش حلقه کردم و صورتش رو بوسیدم. دستاش رو از دور گردنم برداشت، لیوان گل رو که رو جاکفشی گذاشته بودم برداشتم و گرفتم جلوش گفتم "تقدیم به نازترین گل دنیا!"؛ با ذوق زیاد ازم گرفتش. در حالی که گل تو دستش بود چندتا چرخ زد و بعد نشست رو لبه‌ی پنجره. بازم نگاش کرد! بعد از چند لحظه صورتش رو چرخوند به سمتم و گفت "محمدباقر! خیلی خوشکله!"؛ خوشحال بودم که همسرم رو خوشحال کردم!

رفتم تا لباسام رو عوض کنم. وقتی اومدم باز از بلور خبری نبود! صداش زدم! "بلور! کجایی؟"؛ دیدم از اوپن سردرآورد! گفتم "اون زیر رفتی چیکار؟"؛ گفت "هیچی! چایی بیارم؟"؛ گفتم "نیکی و پرسش؟".

فردا صبح رفتم مغازه. داخل که رفتم خبری از امید نبود. رفتم پشت میزم نشستم و منتظر شدم تا پیداش بشه تا غر نبودنش رو سرش بزنم که مهندس عمادی اومد داخل مغازه. به احترامش بلند شدم و با هم دست دادیم. نشست و مشغول صحبت شدیم. قرار بود یه سری بذر اصلاح شده واسم بیاره. شکر خدا خبر خوشش رو بهم داد که تا هفته‌ی آینده بذر آماده‌ست. هر کاریش کردم، قد یه چایی خوردن هم وای نستاد، گفت کلاس داره و باید بره. تا دم در مشایعتش کردم. مهندس که رفت دیدم هنوزم خبری از امید نیس! دو سه بار صداش زدم. دیدم خبری ازش نیس. از پیشخوان رد شدم و رفتم تو حیاط پشت مغازه که گلخونه هم توش بود. این طرف اون طرف رو نگاه انداختم! خبری نبود! می‌خواستم برم تو گلخونه رو ببینم که یه جفت کفش گوشه‌ی حیاط پشت بشکه‌ها نظرم رو جلب کرد! جلوتر که رفتم دیدم نه! تو این یه جفت کفش، یه جفت پا هم هست! دیدم امید تو سرما کز کرده و داره می‌لرزه!! صدام رو بردم بالا و گفتم "اینجا چیکار می‌کنی پسر؟ مغازه رو ول کردی به امان خدا اومدی حمام آفتاب بگیری؟!"؛ تو نگاهش یه وحشتی بود که نگرانم می‌کرد! داشت خیره خیره به گلخونه نگاه می‌کرد. نگاهش رو که دنبال کردم، بدنم منجمد شد! در گلخونه باز بود!!! دویدم رفتم توش و در رو بستم. داخلش سردِ سرد بود! گلها همشون یخ زده بودن! دهنم باز مونده بود و صحنه‌ای که می‌دیدم واسم قابل هضم نبود! حداقل 5 میلیون تومن دود شده بود رفته بود هوا!"؛ از گلخونه اومدم بیرون و به پسره حمله ور شدم! یقه‌اش رو گرفتم و بلندش کردم و کوبیدمش به دیوار! داد زدم "چه غلطی کردی؟؟؟"؛ به تته پته افتاده بود! داد زدم "بنال!!!"؛ گفت "آقا به خدا... آقا به خدا... دیشب در رو بستم..."؛ ولش کردم و سرم رو با دستام گرفتم. دنیا دور سرم داشت می‌گشت! بهش اشاره کردم که بره بیرون! خودش رو زد به نفهمی! بلند شدم و پشت گردنش رو گرفتم و کشون کشون بردمش و از در مغازه پرتش کردم بیرون! افتاد تو پیاده‌رو! گفتم "دیگه این طرفا نبینمت!"؛ بعدم در رو بستم و اومدم داخل. نشستم پشت میزم. بیرون انداختن این پسره که خسارتم رو جبران نمی‌کرد! هرچی گل داشتم تو گلخونه بود! همش نابود شده بود!

ناامید و داغون کرکره مغازه رو کشیدم پایین و برگشتم خونه. اونقد داغون بودم که حوصله‌ی گشتن دنبال کلیدم رو هم نداشتم. زنگ در رو زدم، بلور اومد در رو باز کرد. با صورت باز بهم سلام کرد؛ اما جوابشم ندادم و رفتم نشستم یه گوشه. اومد کنارم گفت "محمد! چرا زود اومدی؟ طوری شده؟"؛ گفتم "یه چایی بده!"؛ گفت "نداریم!"؛ داد زدم "برو از همسایه بگیر! برو از قهوه خونه بخر! برو از چاه بکش!"؛ چیزی نگفت و رفت تو آشپزخونه و مشغول سماور شد. سرم بدجوری درد گرفته بود! سرما باعث شده بود سینوزیتم اوت کنه! بلند شدم تا ببینم پنجره بسته‌ست یا نه که چشمم به گل رز افتاد که تو همون لیوان لاکی دیروز بود. بدبختیم دوباره یادم اومد! خطاب به بلور گفتم "لیوان همین رو عوض نکردی"؛ بلور چایی به دست اومد و گفت "فرصت نکردم!"؛ گفتم "اینقد سرت شلوغه؟"؛ چیزی نگفت! سکوتش عصبیم کرد! لیوان رو برداشتم و پنجره رو باز کردم، بلور داد زد "محمد چیکار می‌کنی؟!"؛ اومد دستم رو گرفت، هلش دادم و گل رو پرت کردم بیرون! اومد و از پنجره پایین رو نگاه کرد! برگشت و بهم خیره شد! چشماش پر اشک شد! از کنارم رد شد و بعد از یه دقیقه صدای بسته شدن در خونه رو شنیدم!

داغون بودم! داغون! دلم می‌خواست یکی بود تا بتونم قشنگ واسش بگم تو یه روز چه بلاهایی سرم اومده! رفتم و رو کاناپه نشستم. پلکام سنگینی می‌کرد. کم‌کم خوابم بُرد. با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم. بدون این که به صفحه نگاه کنم جواب دادم "بله؟"؛ یه صدا از پشت خط گفت "محمدباقر!"؛ خشکم زد! نفسم بالا نمیومد! پرستو بود!!! گفت "خودتی! صداتو هنوزم که هنوزه خوب می‌شناسم!"؛ تمام نیروم رو جمع کردم و گفتم "پرستو؟"؛ گفت "آره! خوب شناختی!"؛ سکوت کردم. سکوت من رو دید گفت "می‌خوام ببینمت! بیا پارک الغدیر. تو قسمت اسکیت بازها."؛ قطع کرد. شوک سختی بهم وارد شده بود! یاد جمله‌ای افتادم که چهارسال قبل بهم زد! « بهم خیانت نکنی!»؛ یاد خاطرات شیرینی که باهاش داشتم افتادم! یاد خنده‌هاش! یاد حرف زدناش! بلند شدم و رفتم تا آماده بشم. یه لباس خوب پوشیدم و راه افتادم.

پارک الغدیر تقریبا بیرون شهر بود! اما چون شهرمون بزرگ بود، چهل دقیقه بیشتر طول نکشید تا برسم. ماشین رو تا نزدیکی قسمت اسکیت بردم. از تو ماشین صندلی‌های اطرافش رو وارسی می‌کردم. خبری نبود! پیاده شدم و رفتم رو یکیشون نشستم. پنج دقیقه ننشسته بودم که یه صدای آشنا از پشت گفت "سلام آقا محمدباقر!"؛ بلند شدم و برگشتم! باهاش رو در رو شدم. دوباره اون جمله از ذهنم گذشت!

یهو تمام احساسام عوض شد. تو صورتش زل و زدم و گفتم "چی می‌خوای؟"؛ حالت صورتش عوض شد! گفتم "سوال کردم! جواب!!!"؛ گفت "می‌شه بشینم!"؛ با سر اشاره کردم. نشست، گفت "تو هم بشین!"؛ گفتم "ایستاده راحت‌ترم!"؛ وضع رو که اینجوری دید، خودشم ایستاد. گفتم "خب!"؛ گفت "میشه یه خواهشی بکنم؟"؛ گفتم "بفرما!"؛ گفت "میشه گذشته رو فراموش کنی؟"؛ گفتم "ببخشید؟"؛ گفت "اومدم اینجا تا ازت حلالیت بگیرم!"؛ گفتم "حلال!"؛ گفت "یعنی بخشیدیم؟"؛ گفتم "آره!"؛ صورتش باز شد! دست کرد تو کیفش و یه جعبه‌ی کوچیک درآورد و گرفت جلوم. گفتم "این چیه؟"؛ گفت "هدیه‌ی تشکر من! بابت بخشیدنم!"؛ جعبه رو گرفتم و باز کردم. یه حلقه توش بود!!! گفتم "این مال کدوم دسته؟ چپ یا راست؟"؛ با لبخند گفت "چپ دیگه!"؛ لبخند تصنعیم محو شد! نگاهم پر از نفرت شد! جعبه رو انداختم رو زمین! گفتم "خیلی بی‌شرمی!"؛ گفت "هرچی بگی حق داری! بیشتر از اینا باید بهم بگی!"؛ راهم رو کشیدم که برم، که گفت "محمدباقر!"؛ ایستادم. نگاهش کردم. گفت "بهم پنج دقیقه فرصت بده!"؛ علی‌رقم میل باطنیم رفتم و نشستم. اونم نشست و مشغول صحبت کردن شد. در مورد اینکه چطور شده که پسر پولدار دوست باباش رو بهم ترجیح داده! اینکه پسره گولش زده! اینکه بعد یک سال کاشف به عمل اومده که پرستو توانایی بچه‌دار شدن نداره و غیره و غیره... پرستو داستان زندگی چهارسالش رو تعریف می‌کرد و اشک می‌ریخت! حرفاش که تموم شد، رو کرد بهم و گفت "تو تنها مردی بودی که تو زندگیم باهاش روبرو شدم! این رو بعد از پنج سال تجربه می‌گم. هنوزم عاشقتم! هنوزم دوس دارم همسرت باشم و باهات خوشبخت بشم! محمدباقر بهم فرصت بده تا همه چیز رو جبران کنم! خواهش میکنم!"؛ تمام مدت سکوت کرده بودم و با دقت به حرفاش گوش می‌دادم. سرم رو نزدیک گوشش کردم و گفتم "من زن دارم!"؛ سرش رو عقب کشید و بی‌معطلی گفت "مهم نیس! من حدود چهل میلیون مهریه گرفتم. خودم یه خونه‌ی جدا دست و پا می‌کنم، دیگه زحمتم هم رو دوشت نمیفته!"؛ حرفاش داشت آتیشم می‌زد! بلاهایی که تو این مدت سرم آورده بود رو بیخیال شده بود! آخه موندم با چه رویی این حرفا رو می‌زد!!! تمام قدرتم رو تو عضلات صورتم جمع کرده بودم تا بتونم لبخند بزنم و از کوره در نرم! گفتم "نگرفتی چی شد! من زن دارم! اسمش بلوره! ظاهر و باطنش هم مثل بلوره! شفاف! بی‌نقص! بدون اشکال! دوسم داره! دوسش دارم! مهم‌تر از همه فقط بلور رو دوس دارم! نه تو رو! نه هیچ بنی بشر دیگه رو!"؛ حالت صورتش فرق کرد! با ناامیدی گفت "تو عاشقم بودی!"؛ گفتم "بودم! بووودم! «بودم» رو کاشتن «نیستم» سبز کرد!"؛ مات بهم نگاه می‌کرد. ادامه دادم "برو پی زندگیت! نمی‌دونم با چه فکری بلند شدی بعد از دوبار خیانت درست حسابی؛ خیال کردی بازم می‌تونی من رو بازی بدی!"؛ گفت "بازیت ندادم!"؛ آخخخخ که آتیش گرفتم! بازیم نداده بود! طفلک کامل بی‌گناه بود! گفتم "دادی! برو دنبال زندگیت! ایشالا خوشبخت بشی! خوشبختی فقط با ازدواج کردن نیس!"؛ بعدم بلند شدم و به سمت ماشینم رفتم. ده قدمی ازش دور شده بودم که صدا زد "می‌خوام اسم تو روم باشه!"؛ ایستادم. یه نفس عمیق کشیدم و دوباره یه لبخند تصنعی رو لبام کشوندم. برگشتم و گفتم "اسم من روت بود!"؛ بهش نزدیک شدم و با صدای آرومتری ادامه دادم "تو صیغه‌ی من بودی! شرعا زن من بودی که پای سفره‌ی عقد کس دیگه نشستی!!! می‌دونی هشت روز بعد از عقدتون فهمیدم عقد کردی؟؟؟ می‌دونی هشت روز بعد از عقدت، عده‌ات رو بهت بخشیدم؟؟؟ می‌دونی؟؟؟"؛ نه تنها صدام بلکه تمام صورتم به لرزه افتاده بود! چشمام رو بستم و چندتا نفس عمیق کشیدم! مدام تو دلم شیطون رو لعنت می‌کردم...

آروم که شدم تو چشماش خیره شدم و گفتم "تو رو سه سال و نیم پیش کشتم! تو دیگه تو دنیای من وجود نداری!"؛ جای تو بودم، بیشتر از این خودم رو تحقیر نمی‌کردم. تو به خیر! ما به سلامت!"

روم رو برگردوندم و تا ماشین تند تند قدم برداشتم. صدام نکرد، اگه می‌کرد هم قصد داشتم جواب ندم. سوار ماشین که شدم، بدون اینکه دوباره نگاش کنم حرکت کردم و رفتم. تمام وجودم بهم ریخته بود! تعادل نداشتم! ترسیدم تا خونه تصلدف کنم! رفتم سمت گلفروشی که نزدیکتر بود. از در کوچیک بغلش که به حیاط باز میشد، رفتم داخل. نگاهم به گلخونه که افتاد، غمم یادم افتاد! نه بابت گلها! بابت بلور! از خودم اساسی بدم اومد! کشان کشان خودم رو رسوندم به گلخونه. رفتم داخل. گلهایی که تا دیروز پر از حیات و زیبایی بودن، حالا خشک و بی‌روح شده بودن! رفتم و بخاری گلخونه رو روشن کردم و یه گوشه نشستم به تماشا.

هرچی بیشتر نگاه می‌کردم، بیشتر غصه می‌خوردم! رفتم سمت رزها! واقعا دلم می‌خواست واسشون گریه کنم! بدجور پلاسیده بودن! داشتم با غم زیاد نگاشون می‌کردم که یه رنگ روشن خورد به چشَم! خوب که نگاه کردم، دیدم یکی از رزها که زیر بقیه بوده،‌ هنوز جون داره! با دستپاچگی گلهای دیگه رو کنار زدم و گل لاجون رو بردم سمت میز کار. بخاری رو بیشتر کردم! پاش محلول ریختم و شاخ و برگ خشکیدش رو جدا کردم. یه رز زرد بود! طفلکی نیمه باز بود! یهو یه فکری به ذهنم رسید. یه گلدون کوچیکتر آوردم و این گل رو گذاشتم توش. یکم کود مایع هم پاش ریختم و دوباره گذاشتمش زیر گرما و نور. می‌خواستم حسابی دوپینگ کنه! نگاهی به ساعتم انداختم. یازده و نیم قبل از ظهر بود. عهد کردم تا باز شدنش نَرَم. ساعت حدود نه شب بود که کامل باز شد. برش داشتم و بردمش تو ماشین. با هزار دلهره رسیدم به آپارتمانمون. بدبختی آسانسور طبقه‌‌ی هشتم بود! تا می‌خواست برگرده نیم ساعت می‌شد. پله‌ها گزینه‌ی مناسبتری بود. دوتا یکی ردشون کردم تا رسیدم در خونه. رو کردم به آسمون و گفتم "خدایا! نوکرتم! اشتباه کردم! اومدم که جبران کنم! بلور خونه باشه!"؛ آروم کلید انداختم و رفتم داخل. چراغها خاموش بود. تنها نور خونه، نور لامپای کوچیک داخل اوپن بود! یکم منتظر شدم تا چشام به وضعیت عادت کرد. یواش یواش رفتم داخل پذیرایی. نمی‌خواستم اگه بلور خونه باشه و خواب باشه، بیدارش کنم. رو مبل‌ها که نبود. تو آشپزخونه هم نبود. می‌خواستم برم سمت اتاق خواب که صدای ژرینگ ژرینگ آرومی رو شنیدم! از پشت یکی از مبل‌ها بود. نزدیکتر که رفتم دیدم بلور با چشمای پر اشک داره لوبیا (واسه قورمه) پاک می‌کنه! آروم آروم داشت گریه می‌کرد! دلم می‌خواست زمین دهن باز می‌کرد می‌رفتم توش! رفتم و لامپ رو روشن کردم. بلور تازه فهمید من اومدم. داشت با گوشه‌ی روسریش اشکاش رو پاک می‌کرد و میومد به سمتم. وقتی رسید جلوم خواست چیزی بگه که انگشتم رو گذاشتم رو لباش و گفتم "ششششششش..."؛ بعد تو صورت معصومش خیره شدم! دلم می‌خواست یکی بزنه تو گوشم! اما تا اون روز حتی صداش رو روم بلند نکرده بود! چه برسه به این کارها! گفتم "غلط کردم!"؛ بلافاصله گفت "خدا نکنه! دور از جونت!"؛ دیگه نتونستم خودم رو نگهدارم! چشمام پر اشک شد! بلور طفلک از من دل نازکتر! اونم گریش گرفت! سرش رو گذاشت رو سینم و به صدای آهسته گریه می‌کرد!

دل جفتمون که خالی شد، با هم رفتیم و رو مبل نشستیم. بلور سرش رو روی پام گذاشته بود و داشت به گل جدیدش نگاه می‌کرد، گلی که نماد امید حیات دوباره‌ی گلخونه بود. نمی‌دونم شاید یه ربع ساعت داشتم موهاش رو نوازش می‌کردم که یاد امید افتادم! گوشیم رو برداشتم و بهش زنگ زدم تا فردا بیاد مغازه. چقدر خوشحال شد!

از فردای اون روز من و بلور و امید تا شب تو گلخونه کار می‌کردیم تا بتونیم گل جدید بکاریم. هفته‌ی بعد هم که مهندس عمادی بذر جدید و اصلاح شده آورد، تجدید قوایی بود واسمون. تا دو ماه از جیب می‌خوریدم، اما بعدش دوباره کم‌کم پا گرفتیم!

شیش ماه بعدش علائم بارداری تو بلور هویدا شد و الان دخترمون مهستی 3 سالشه!

خوشبخت باشین و سربلند!

 

(محمدباقر و بلور)

 

یاعلی!!!

 

پایان ساعت 1:51 دقیقه‌ی روز شنبه مورخه 9/2/91


 
 
افیون
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٥
 

شروع ساعت 19:52 یکشنبه مورخه 7/12/90

فصل اول-افیون

دود! هاله‌ای که از وقتی یادم میاد، توش گم بودم. این دود باعث شد بابام خیلی چیزا رو گم کنه! مامانم! داداشم! دست آخرم من رو! تازه از موقعیت اجتماعی و داراییش که بگذریم.

از دوران خوشیمون چیزی بیشتر از یه تصویر مه‌آلود به یاد ندارم! آخه خیلی کوچیک بودم. مامانم خدابیامرز می‌گفت از پنج سالگی من اعتیاد بابام به هروئین شروع شد. دلیلش معلوم نبود، شاید خوشی زیاد! به هر حال 11 سال بود که از این وضعیت می‌گذشت. داداشم «بهمن» 8 سال پیش تو 13 سالگی از خونه فرار کرد و هیچوقت معلوم نشد کجاست. مامانم هم بنده خدا دق کرد! طفلک این آخریا خیلی سعی می‌کرد به خاطر منم که شده تاب بیاره، اما نتونست. ضربات روحی و جسمی که بابام بهش وارد کرده بود، روحا ٌ و جسما ٌ تحلیلش کرده بودن! سه سال قبل، اونم از پیشمون رفت!

حالا من مونده بودم و پدری که ساعت 1 ظهر از خواب بیدار می‌شد و یه راست می‌رفت سراغ گرد سفیدش. به زحمت تونستم سال اول دبیرستان رو تموم کنم و با اینکه معدلم 19.2 شد، درس رو بوسیدم و گذاشتم کنار. شروع کردم عروسک سازی و فروختنشون تا بتونم لااقل خرج خودم رو دربیارم.

بابام بهم کاری نداشت، چاییش رو درست می‌کردم، غذاش رو می‌پختم، ازش پول هم نمی‌خواستم. بَره از این رامتر؟! اما بدی اوضاع اینجا نبود! بدی اوضاع از ساعت 10 شب به بعد شروع می‌شد!!!

جلسه‌های شبانه‌ی بابام. خونه شده بود یه شیره‌کش خونه‌ی به تمام معنا. تا سحر می‌خوردن و می‌کشیدن و قمار می‌نداختن و می‌خندیدن.

یه انباری دوزاده متری داشتیم که من یه گوشش رو مرتب کرده بودم و توش عروسک می‌ساختم. اتاقم هم به حساب میومد. اما تو زمستون استخوانام توش یخ می‌زد، تو تابستون هم که...

همین انباری پناهگاه من بود تو این شبا! می‌رفتم توش کز می‌کردم، یه بالشت می‌ذاشتم رو زانوهام، دهنم رو بهش می‌چسبوندم و آروم گریه می‌کردم! گاهی که خیلی واسم سخت می‌شد، شعری که مامانم بهم یاد داده بود و تو بچگی می‌خوندمش رو زمزمه می‌کردم...

روزام به سختی می‌گذشت. تک و تنها، بدون هیچ پناهی! تو شهری پر گرگ! پر چشم ناپاک! پر دامن آلوده! پر هرزگی!... چشمایی که بهم خیره می‌شدن، پیشنهادای کثیفی که بهم داده می‌شد! گاهی از هرچی تو دور و برم بود، حتی خودم، متنفر می‌شدم!

شب تولد هیفده سالگیم بود، واسه خودم از تو یه مجله یه عکس کیک پیدا کردم و قیچیش کردم. رفتم تو انباری، دوتا شمع رنگ و رو رفته داشتم، گذاشتمشون دوطرف کیک و روشنشون کردم. تو دلم آرزو کردم. نگاهی به روبروم انداختم، قسم می‌خورم برای یه لحظه تونستم مامان و داداشم رو ببینم! اشک تو چشمام جمع شد، آروم به خودم گفتم "مهسا! تولدت مبارک!"؛ شمعها رو فوت کردم و یواشکی واسه خودم دست زدم. همینجوری دست می‌زدم و می‌خندیدم، هرکاری کردم نتونستم خودم رو کنترل کنم و بغضم ترکید! با چشمای پر اشک داشتم تو تاریک روشن اتاق دنبال بالشت می‌گشتم، بالاخره پیداش کردم، صورتم رو چپوندم توش و زدم زیر گریه...

اونقد گریه کردم که خوابم برد. یهو با صدای قهقهه از خواب پریدم! ساعتم رو که نگاه کردم، حدود 11:30 بود. معلوم بود که اونشب هم مهمون داریم.

اما این مهمون ور مهمونای دیگه بود. صدای خنده‌ی ترسناکش رو خوب می‌شناختم! یه بساز بفروش به اسم «اسد» بود. خونه‌ی ما تازگی محل جولون آدمای درشت شده بود! از جمله‌ی اونا این اسد بود که در واقع پای بقیه‌ی هم سنگاش رو خودش به خونمون باز کرده بود. با ورود اونا به خونمون و تعویض جاشون با آدمای بدبخت بیچاره، اوضاع بهتر نشده بود که بدتر هم شده بود! نگاههای هیزشون رو می‌تونستم گاهی که می‌رفتم دم در یا به طور اتفاقی می‌دیدنم، حس کنم! نگاههای خریدارانه! دلم می‌لرزید! صدای قدمهاشون، قلبم رو به لرزه می‌نداخت! خنده‌های شیطانیشون تمام روحم رو می‌خراشید! نمی‌دونستم چه اتفاقی می‌خواد بیفته!

تو افکار خودم غرق بودم که صدای بابام که معلوم بود کاملا سرش گرم شده، شنیدم! "مهسا! مهسا!"؛ می‌دونستم که نباید دیر کنم. بدو رفتم و فقط تونستم رو بلوز شلوارم یه چادر سرم کنم و حتی روسری هم سرم نکردم. از اتاقم اومدم بیرون و از راهروی تاریک خونمون رد شدم و رفتم جلو در اتاق ایستادم. یه نفس عمیق کشیدم و رفتم داخل. بابام به پهلو دراز کشیده بود و سه تا مرد دیگه هم تو اتاق نشسته بودن. حدسم درست بود، یکیشون اسد بود! سلام کردم و سرم رو پایین گرفتم. به بابام گفتم "باباجون! کاری داشتی؟"؛ بابام با لبخند نگام کرد و بعد به اسد نگاه کرد! قلبم داشت عین قلب گنجشک تندتند می‌زد! نگاه اسد داشت رو سر و تنم می‌دوید! دلم می‌خواست همونجا بمیرم و از این فشار خلاص بشم! برانداز کردن اسد که تموم شد، بابام گفت "هیچی بابا! برو!".

تو اتاق که رفتم دوباره بغضم ترکید! اشک تنها مونسم تو این روزا بود...

اون شب با تمام اشکهایی که ریختم و دلی که از اون نگاهها تو سینم شکست، حتی تصورش رو هم نمی‌کردم که بابام من رو واسه اسد لقمه گرفته باشه!!!

یه مرد پولدار فاسد! که هم سن خود بابای بی معرفتم بود! خوب یادمه وقتی این موضوع رو فهمیدم، از حال رفتم...

موضوع رو وقتی فهمیدم که بابام با یه دست لباس مجلسی شیک، وارد اتاق شد و گفت "این مال تویه!"، منی که تا اون روز تمام زورم رو می‌زدم، می‌تونستم یه دامن پونزده تومنی بخرم، حالا با لباسی مواجه بودم که هیچی نبود دویست هزارتومن قیمت داشت! تو یه آن ذوق تمام وجودم رو گرفت. اما از اونجا که می‌دونستم بابام اهل این حاتم بخشی‌ها نیس، گفتم "این مال منه؟"؛ گفت "آره بابا!"؛ گفتم "شما خریدی؟"؛ بابام با لبخند گفت "نه!"؛ گفتم "کی خریده پس؟"؛ بابام گفت "آقا اسد!"...

و این شد آغاز ماجرا و بدبختی من! اسد هرروز میومد و واسم یه چیزی می‌خرید! همینطور که پوستی به استخوان بودم، از وقتی این ماجرا شروع شده بود 4 کیلو کم کرده بودم! بارها و بارها می‌خواستم یه بلایی سر خودم بیارم، اما نمی‌خواستم از چاله به چاه بشم. اما باید با این موقعیت چیکار می‌کردم؟ شب و روزم شده اشک ریختن و کتک خوردن از بابا! مجبورم می‌کرد سرخاب سفیداب کنم و بیام جلوی اسد بشینم.

این اوضاع اسفناک ادامه داشت تا یه روز که من تو اتاقم نشسته بودم که بابام اومد تو اتاقم و گفت "حاضر شو! اسد و دخترش میان ببیننت."؛ بعد از اتاق رفت بیرون. چیکار می‌کردم؟ چیکار می‌تونستم بکنم؟ دوباره اشکم سرازیر شد! اما با همون حال شروع کردم به لباس پوشیدن. لباسم که تموم شد، رفتم صورتم رو شستم و سعی کردم به خودم مسلط باشم. بعد شروع کردم به آرایش کردن.

آرایشم تموم نشده بود که صدای در اومد! دلم ریخت. ناخودآگاه دستم تکون خورد و کارم خراب شد. در حین اینکه تمام حواسم به صداهایی که از بیرون میومد بود، مشغول درست کردن آرایشم شدم. کارم که تموم شد یه نگاه به صورتم انداختم. به خودم تو آینه گفتم "خوشکل شدی!"؛ فقط نگام کرد! گفتم "داری می‌ری ببیننت؟"؛ بازم سکوت کرد! فقط چشماش پر اشک شد! صورتم رو بهش نزدیک کردم؛ تمام نگاهم پر از نفرت بود! ازش بدم میومد! بهش گفتم "ازت متنفرم!". توف انداختم تو صورتش؛ اما بدبختانه اون تو بلور آینه محفوظ بود و این من بودم که زخم می‌خوردم! عصبانی بودم! لیوان رو برداشتم و پرت کردم تو آینه! شکست و ریخت پایین. تیکه تیکه کرده بودمش. خودم رو کشته بودم! احساس راحتی می‌کردم. یه تیکه از آینه رو برداشتم، بهش نگاه انداختم، یه تیکه ازم توش بود! لب و دهنم بود! انگار داشت بهم می‌خندید! انگار نمی‌شد کشتش. تیکه آینه تو دستم داشت فکرم رو بهم می‌ریخت. یه لحظه بود! بعدش تموم! خلاص می‌شدم! اما نه! اون دنیا رو چیکار کنم؟ نمی‌دونستم باید چیکار کنم! یه تضاد شدید تو وجودم حس می‌کردم! نمی‌دونستم جهنم این دنیا شدیدتره یا اون دنیا! نمی‌دونستم کدوم رو می‌تونم تحمل کنم! داشتم به اطرافم نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم که یهو دیدم تیکه آینه رو رگ دستمه! دیگه نفهمیدم چی شد! تنها چیزی که یادم میاد یه سوزش شدید بود...

 

فصل دوم-بستری

چشمام رو به زحمت باز کردم. یه کیسه خون بالای سرم آویزون بود که شلنگش تو وجود من بود! تو مخزنش قطره‌های قرمزرنگ معلوم بود که نوبت به نوبت می‌چکیدن! بدبختانه هنوز زنده بودم! آه سردی کشیدم! یه صدایی از کنارم بلند شد که "بیدار شدی دخترم؟"؛ سرم رو که چرخوندم، تازه متوجه شدم که غیر از من، سه تا خانوم دیگه هم تو اتاق هستن! لبخند زورکی زدم و چیزی نگفتم. یکیشون که از بقیه جوونتر بود، گفت "این چه کاریه که با خودت کردی دختر خوب؟"؛ دلم به درد اومد! چی بهشون می‌گفتم! اونا که نمی‌دونستن تو چه موقعیتی هستم! گفتم "ببخشین! می‌دونین کی من رو آورد؟"؛ یه نگاهی بهم انداختن. یکیشون گفت "دوتا مرد مسن بودن! یکیشون خیلی عصبی بود و هی حرف ناجور می‌زد و سیگار می‌کشید. یکیشونم یه مرد پنجاه شصت ساله بود. معلوم بود خرپوله! می‌شناسیشون؟"؛ با سر آره گفتم. تو دلم گفتم "که ای کاش نمی‌شناختم!".

یه ساعتی گذشته بود که آقای دکتر وارد شد. در حالی که سرش تو پوشه‌ی تو دستش بود گفت "سلام خانوما!"؛ ما هم جوابش رو دادیم. تک به تک رفت کنار هر تخت و یه چکی کرد. تخت من تو چهارتا تخت، آخری بود. اومد بالای سرم. کیسه‌ی خون رو یه وارسی کرد و تو پوشه‌ی دستش یه چیزایی نوشت. بعد یه نگاه عمیقی تو چشمام کرد و از اتاق رفت بیرون.

بعد از رفتن دکتر، رفتم تو فکر! خدایا! چه بلایی قراره سرم بیاد! چیکار باید بکنم؟ چی می‌شه!

اون شب اصلا خوابم نبُرد و فقط فکر می‌کردم. نزدیکای صبح خوابم بُرد. وقتی چشم باز کردم، دیدم بابام بالای سرمه! با خودم گفتم "الان آبروریزی میشه!"؛ اما بابام می‌خندید! معلوم نبود چرا اما ناراحت نبود. گفت "دختره‌ی احمق! چرا اینجوری می‌کنی؟ مگه طرف لولویه؟"؛ با ترس و مِن مِن گفتم "بابا! من نمی‌خوام زنش بشم!"؛ بابام خنده‌ای کرد و گفت "واسه چی؟"؛ گفتم "پیره! بداخلاقه! تازه اهل دود هم هست!"؛ بابام گفت "لابد می‌خوای شوهرت تحصیلکرده و دکتر و جوون و خوشتیپ باشه؟"؛ مجبور بودم به شوخی بی‌مورد و بیجاش بخندم. ادامه داد "یکی مثل دکتری که میاد بهت سر می‌زنه!"؛ با ناراحتی گفتم "باباااا..."؛ اما نگاه بابام داشت چیز دیگه‌ای بهم می‌گفت! انگار واقعا خبری بود!

همون شب کاشف به عمل اومد که دکتر، پسر اسده! با دیدن من ازم خوشش اومده و از باباش خواسته بیخیال من بشه. استرس بدی داشتم! نمی‌دونستم اتفاقی که می‌خواد بیفته خوبه یا بد! نمی‌دونستم چجور آدمیه! فقط امیدوار بودم تحصیل باعث شده باشه از کارهای باباش دوری کنه!

 

فصل سوم-عماد

بعدا فهمیدم اسمش عماده! بعد از ترخیصم من رو بُرد و واسم خرید کرد. سه روز بعدش اومد دنبال من و بابام و ما رو بُرد خونشون. اونجا یه مرد میانسال بود. مثل اینکه عاقد بود، چون یه دفتر بزرگ جلوش بود! نیم ساعت نکشید که خونه پُر شد از آدمای کلاس بالا! همه تو هم قاطی بودن! عاقد سرش رو از رو دفتر بلند نمی‌کرد! زنها همشون از سینه به بالا لخت بودن! من داشتم شاخ در میاوردم از همچون جمعی. بالاخره جمع نظم گرفت. من رو بردن بالا تا واسه نشستن سر سفره عقد یه آرایش مختصر بکنن. یه ساعت زیر تیغ جراحی بودم تا عماد اومد بالا دنبالم. بدون در زدن اومد تو! آرایشگر که اسمش سیمین بود گفت "هوی پسر! چه هولی!"؛ عماد اومد و بهم نگاه کرد و دستم رو گرفت و گفت "بریم!". در حال خارج شدن یه شوخی خیلی زشت با سیمین کرد! منم که مثل یه بره تو دستشون بودم! جرات نداشتم چیزی بگم یا اعتراضی بکنم!

رفتیم پایین و نشستیم رو صندلی و عقد جاری شد. اونقد استرس داشتم که نفهمیدم کی تو همون دفعه‌ی اول «بله» رو گفتم! نیش خندها از گوشه و کنار بلند شد یه صدایی اومد که "چه عجله‌ای هم داره!"؛ داشتم آب می‌شدم.

به هر حال اون شب کذایی که خیر سرم قراره تو زندگی هر دختر، بهترین و خاطره انگیزترین شب زندگیش باشه، تموم شد.

روزای اول بینمون خیلی سکوت بود. اما کم‌کم سعی کردم یخمون رو آب کنم. شب تا ساعت یک دو شب بیدار می‌موندم تا عماد بیاد و شام رو با هم بخوریم. بهش محبت می‌کردم، واسش کادو می خریدم و... نمی‌خواستم زندگیمون تلخ باشه. سعی می‌کردم طبق مَثل «سالی که نکوست از بهارش پیداست."؛ بهار زندگیمون رو خوب شروع کنم.

اوایل اوضاع بد نبود! تنها اسطکاک عادت من به شستن و پختن بود. در حالی که واسه این کارها یه زن و شوهر تو خونمون بودن که کارها رو انجام می‌دادن.

یه شب خیلی خوابم میومد. جلوی در ورودی رو صندلی نشسته بودم و داشتم چرت می‌زدم که در باز شد و عماد اومد تو. یهو با کوبیدن در بهم، از خواب پریدم! با خنده رفتم جلو و سلام کردم. گفت "سلام"؛ کتش رو درآورد، ازش گرفتم و مشغول شت کشیدنش شدم. عماد رفت تو دسشویی و مشغول شستن صورتش شد. رفتم و به در تکیه کردم و گفتم "خسته نباشی آقا! میرم شام رو آماده کنم!"؛ در حالی که داشت تو آینه نگاه می‌کرد، گفت "نمی‌خواد! یه لیوان شیر بیار تو اتاق اونجا می‌خورم."؛ بعد با همون صورت خیس از کنارم رد شد و رفت به سمت اتاق. گفتم "شام پس چی؟"؛گفت "نمیخورم..."؛ چاره‌ای نبود! رفتم یه لیوان شیر واسش بردم. خورد و عین نعش افتاد...

رفتم و کفشاش و آروم از پاش درآوردم. بعد هم جوراباش رو. جواراباش خیلی بو می‌داد! بردمشون تو حموم شستم. از حموم که اومدم بیرون چشمم به میز افتاد که غذا داشت روش هوا می‌خورد! رفتم و پشتش نشستم. یه نگاهی به غذاها انداختم، اشتهام کور بود، کورتر شد! از جام بلند شدم و مشغول جمع کردن سفره شدم.

کارم که تموم شد، یه نگاهی به ساعت انداختم. دو و نیم بود! دیگه پاهام داشت به زمین کشیده می‌شد. رفتم تو اتاق. دیدم عماد برگشته به شکم و تمام تخت رو گرفته! چاره‌ای نبود. یه پتو برداشتم و رفتم تو پذیرایی، یه مبل تختخواب شو داشتیم، روش خوابیدم.

صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم ساعت هشت و نیمه! دیر بود! رفتم دیدم عماد رفته! تو آشپزخونه که رفتم، دیدم رو در یخچال یه کاغذ چسبیده! "از طرف عماد! من امشب نمیام. منتظرم نشو، شامت رو بخور."؛ نفس سردی کشیدم و با خودم فکر کردم که "مهسا! چقد تنهایی!"...

اون روز به غیر از یه نون تست که بعدازظهر با بی میلی تمام خوردم، تقریبا هیچی نخوردم. شب خیلی زود رفتم تو تختم و خوابیدم. فردا صبح که بیدار شدم، اصلا حال بلند شدن نداشتم. خیلی بی‌حوصله بودم. فکرم همش اینور اونور بود! این چه وضعیه که دارم! این چه زندگی‌ایه! خدایا! کرمت رو شکر! چرا اینجوریه؟ چرا کاسه‌ی صبرت سر ریز نمیشه؟

کم‌کم اوضاع عوض شد! یا شایدم این من بودم که تازه داشتم متوجه اطرافم می‌شدم. عماد دیر میومد خونه و وقتی هم میومد، می‌خوابید. کمتر شبی با هم شام می‌خوردیم و اگر هم می‌خوردیم تو سکوت محض! تنها احساسی که اون رو بهم نزدیک می‌کرد، حس شهوتش تو بعضی شبا بود! بعد از مدتی حتی این حس رو هم ازم دریغ کرد! من تو زندگی عماد تبدیل شده بودم به یه جنس تشریفاتی که تو مهمونیهای آدم حسابیا کنارش راه می‌رفتم! بیشتر اسکرت بودم تا همسر!

کم‌کم دچار افسردگی می‌شدم! کارم کشید به قرص اعصاب و قرص خواب! اکثر روزا خواب بودم. اوضاع همینطور نموند! تازه داشت دستگیرم می‌شد که عماد سر صفی قرار داره که من تهش ایستادم! بین من و اون چندین زن دیگه وجود داشتن! بدتر اینکه این صف به مرور زمان بلندتر می‌شد! اما من همچنان تهش بودم!!!

داشتم خورد می‌شدم! اما چیکار می‌تونستم بکنم؟ مهریم رو که بابای نامردم دو شب بعد ازدواج گرفته بود و حتما تا الان همش دود هوا شده بود! طلاق می‌گرفتم هم کجا می‌رفتم؟ کجا رو داشتم که برم؟

اوایل، این اوضاع واسم خیلی سنگین بود، اما کم‌کم عادت کردم. من تو زندگی عماد هیچ جایگاهی نداشتم! تنها کسی که بهم احترام می‌گذاشت، مستخدم و زنش بود! تو مهمونیها بیشتر نقش یه غریبه رو داشتم! حتی برای عماد! همه با هم می‌گفتن، می‌خندیدن، اما من یه گوشه می‌نشستم و می‌رفتم تو خودم...

 

فصل چهارم-سقوط

مدتی بود که تو بدنم تغییراتی حس می‌کردم! احساس گــُر گرفتگی همراه با تغییر ظاهری بخشی از بدنم! اوایل فکر می‌کردم یه تغییر طبیعیه! یا شاید دچار توهم شدم. اما یه شب که تو رختخواب با عماد بودم؛ تو نور چراغ متوجه شد! یهو دیدم حالت چهرش عوض شد و بهم خیره موند! گفتم "چیزی شده؟"؛ گفت "چند وقته اینطوریه؟"؛ گفتم "چیز مهمی نیس!"؛ تند شد! صداش رو کمی بُرد بالا و گفت "می‌گم چند وقته؟!"؛ با اضطراب گفتم "یه ماهی هست!"؛ یکی خوابوند تو گوشم! برق از چشام پرید و اشک تو چشام حلقه زد! با بغض گفتم "چرا می‌زنی؟"؛ دستم رو گرفت و از تخت کشید پایین و گفت "زود لباساتو بپوش!"؛ گفتم "آخه عماد..."؛ با فریاد گفت "بپوش!!!"؛ داشتم سکته می‌کردم! هم برخورد عماد، هم ترس از اینکه نکنه بلایی سرم اومده، داشت خفم می‌کرد!

تو راه من کز کرده بودم صندلی عقب ماشین و عماد با عصبانیت رانندگی می‌کرد. تو راه زنگ زد به بیمارستان محل کارش و خواست که یه اتاقی رو واسش آماده کنن. ساعت از 2 شب هم گذشته بود که رسیدیم بیمارستان. دستم رو گرفت و تند تند راه می‌رفت! چندبار پشت سرش نزدیک بود بخورم زمین!

به هر حال رسیدیم به اون اتاقی که واسش آماده کرده بودن. عماد رفت پشت پرده‌ای که تخت رو از میز کارش جدا می‌کرد. من مونده بودم که چیکار باید بکنم! پرستاری که تو اتاق بود ازم خواست تا دراز بکشم. منم دراز کشیدم. بعد از حدود پنج دقیقه یه خانوم که به نظر میومد دکتر باشه وارد اتاق شد. سلام دادم؛ در جواب گفت "سلام عزیزم!"؛ بعد رفت پیش عماد و آهسته با هم مشغول صحبت شدن. حاضر بودم همون موقع بمیرم و از این بلاتکلیفی خلاص شم!

بعد از مدتی خانوم دکتر اومد و مشغول معاینم شد. در حین کار ازم سوالهایی هم می‌کرد. عماد به کار دکتر و حرفای من توجه داشت. بعد از حدود یه ربع قرار شد برم آزمایش بدم. نمونه رو گرفتن و قرار شد جواب آزمایش تا صبح مشخص بشه. من رو بردن تو بخش و پیش مریضای دیگه خوابوندن.

نمی‌خوام ماجرای به این کثیفی رو خیلی کش بدم! صبح همون خانوم دکتر اومد و جواب آزمایش رو بهم داد. من که از اعداد و ارقامش چیزی نمی‌فهمیدم! گفتم "ببخشید! این یعنی چی؟"؛ خانوم دکتر با مهربونی پیشونیم رو نوازش داد و گفت "عزیزم! تو یه غده تو بدنت داری. باید عمل بشی تا خارج بشه."؛ ترس برم داشت. چشمام پر اشک شد! با صدای لرزون گفتم "یعنی می‌میرم؟"؛ گفت "نه...! این چه حرفیه؟! ایشالا سالهای سال زنده و سلامت می‌مونی!".

بعدافهمیدم که منظور غده و این حرفا، سرطان سینه ست! یه هفته تو نوبت بودم تا رفتم واسه عمل. تو این یه هفته حتی یه دفعه هم عماد به ملاقاتم نیومد! بعد از عمل هیکلم خراب شد! از زیبایی افتادم! دلم می‌خواست می‌مردم اما این بلا سرم نمیومد!

یک ماه واسه تقویت روحی و جسمی بستری بودم. بعد از این مدت منتظر بودم که سروکله‌ی عماد بعد از چهل روز پیدا بشه، اما با کمال تعجب می دیدم که تمام زنهایی که تو اتاقم بودن یکی یکی ترخیص می‌شدن و من می‌موندم! سه روز تنهای تنها تو اتاق بودم و کارم این بود که پتو رو بکشم رو سرم و گریه کنم!

یه روز یه مرد میانسال اومد تو اتاق. من نگاهی بهش انداختم و وقتی دیدم نمی‌شناسمش رفتم تو حال خود. مَرده من رو به فامیل صدا کرد! نگاش کردم و گفتم "بله؟"؛ گفت "من از طرف دکتر عماد اومدم تا شما رو ببرم."؛ اونقد ذوق زده شدم که تمام این سختیها تو یه لحظه از یادم رفت! سریع از تخت اومدم پایین و شروع به آماده شدن کردم. حدود نیم ساعت بعد سوار ماشین بودم. راننده (همون مرد میانسال) حرکت کرد. مسیر خیلی طولانی بود و من هم شب قبل رو نخوابیده بودم! واسه همین کم‌کم خوابم بُرد. وقتی چشم باز کردم دیدم ماشین ایستاده. به اطرافم که نگاه کردم دیدم واسم آشنا نیس! خونه‌ی ما تو محله‌ی با کلاسی بود، اما اینجا همچین آب و رنگی نداشت! گفتم "اینجا کجاست؟"؛ راننده گفت "اینجا خونتونه. دکتر عماد گفتن شما رو بیارم اینجا."؛ بعد یه دسته کلید، یه عابربانک و یه پاکت نامه دستم داد و گفت "طبقه همکف پلاک 2/131"؛ من هاج و واج مونده بودم و نمی‌دونستم چه اتفاقی داره میفته! نگاهی به عابربانک انداختم، دیدم اسم خودم روش حک شده! نامه رو باز کردم. توش چند خط مختصر نوشته شده بود!

 

از طرف عماد!

مهسا خانوم سلام!

بهتره همینجا تموم بشه! قبول کن من و تو به درد هم نمی‌خوریم! از همون اولش هم ازدواج ما با هم اشتباه بود! امیدوارم درک کنی که زندگی با یه زن ناقص واسه دکتر اسم و رسم داری مثل من، اصلا درست نیس!

این خونه به اسم خودته. یه حساب بانکی هم واست باز کردم که ماه به ماه سودش رو میتونی برداشت کنی. رقم قابل قبولیه و زندگیت رو تامین میکنه. می‌دونم که مهریت رو پدرت گرفته و دستت خالیه!

پایان!!!

 

احساس بدی داشتم! احساس پاکت پفکی که بعد از خوردن محتواش، مچالش کردن و انداختنش تو سطل آشغال!

راننده که دید وضعم اینجوریه، گفت "اجازه بدین کمکتون می‌کنم."؛ بعد در ماشین رو واسم باز کرد. کلید رو ازم گرفت و در مجتمع رو باز کرد. من همینجوری پشت سرش راه میومدم و کاملا منگ بودم! اصلا نمی‌دونستم چه اتفاقی داره میفته! از راه پله‌ رفتیم بالا. جلوی یه در توقف کردیم. راننده کلید انداخت و در رو باز کرد. گفت "بفرمایین!"؛ من نگاهی بهش انداختم! نفهمیدم چی میگه! دوباره گفت "خانوم! خونتونه! بفرمایین!"؛ رفتم داخل. راننده کلید رو به چوب لباسی دم در آویزون کرد و رفت. من همینجوری دم در خشکم زده بود و داشتم به در و دیوار خونه نگاه می‌کردم!

مدتی بعد روی مبل نشسته بودم و زانوهام رو تو بغلم جمع کرده بودم. آروم شعر بچگیم رو زمزمه می‌کردم و اشک می‌ریختم! خدایا! این چه نفرینیه که پشت سرمه! چرا بدبختی و فلاکت ولم نمی‌کنه!

به جرات می‌گم بدترین شب عمرم رو گذروندم! فردا همینکه از خواب بیدار شدم، زنگ زدم تاکسی تلفنی. لباس پوشیدم و رفتم در خونه عماد (خیر سرم خونه‌ی قبلیم!)؛ تاکسی که رفت، رفتم و یه گوشه‌ای ایستادم. خیلی دلم می‌خواست برم و جلوی در خونش یه سیلی حواله‌ی صورت پلیدش کنم، اما حالا که رسیده بود دودل بودم! اضطراب داشتم!

مدتی این پا اون پا کردم تا بالاخره دلم رو زدم به دریا و رفتم جلو. به ده قدمی در که رسیدم دیدم یه زن جوون (و انصافا خوشکل) از حیاط اومد بیرون! سر جام خشکم زد!!! وحشت داشتم از این که تصور کنم این کی می‌تونه باشه! داشت تو کیفش رو می‌گشت؛ زنگ در خونه رو زد و گفت "عمادجان! عزیزم! گوشیم رو میاری!"؛ من که کاملا منگ بودم، ناخودآگاه خودم رو بهش نزدیک کرده بودم! دختره بهم نگاهی کرد و گفت "کاری دارین؟"؛ من فقط نگاش می‌کردم! گفتم "خانوم! حالتون خوبه؟"؛ یهو به خودم اومد. گفتم "ببخشید! اشتباهی اومدم!"؛ و زود از کنارش رد شدم. تند تند قدم برمی‌داشتم تا زودتر به پیچ برسم و از زیر نگاه زن عماد بیام بیرون! همینکه دور زدم، خوردم زمین! جلوی پام یه پله بود که فراموشش کرده بودم! همیشه وقتی از سر کوچه دور می‌زدم حواسم بهش بود تا پام بهش گیر نکنه! اما حالا... حالا این دختره باید پله رو به ذهنش بسپاره!

بعد از اون ماجرا کارم کشید به قرص و کم‌کم اعتیاد به قرص! طوری شده بودم که بدون مُسکن و خواب آور نمی‌تونستم زندگی کنم...

 

فصل پنجم-یک اتفاق ساده

دو سال از زندگیم تو اون خونه می‌گذشت. خودم رو وفق داده بودم اما عادت، نکرده بودم!

یه روز طبق معمول مسکن قوی (که قاچاق هم محسوب می‌شد) مصرف کرده بودم و تو هپروت بودم که در خونه صدا کرد. کاملا گیج بودم و نمی‌دونستم دارم چیکار می‌کنم، اما چون این تو ذهنم کاملا جا گرفته بود که در که زده می‌شه، باید بازش کرد، رفتم و در رو باز کردم. اصلا نگاه نکردم کیه! تلو تلو خوران اومدم و روی مبل ولو شدم. تو تاری نگاهم یه سایه رو دیدم که بهم نزدیک میشه. به خاطر قرص خواب آوری هم که انداخته بودم بالا، دیگه رفتم...

نمیدونم چقد تو هپروت بودم که به زحمت چشم باز کردم. هنوز گیج بودم. نگاه که کردم دیدم یه مرد سی هفت هشت ساله نشسته و داره سیگار دود می‌کنه. من رو که دید به سمتم چرخید سلام کرد. همینجوری نگاش می‌کردم. گفت "من آرشم!"؛ گفتم "منم مهسام! که چی؟"؛ (الان که با خودم فکر می‌کنم می‌بینم چقد بی‌ادبی کردم! هرچند تو حال خودم نبودم!)؛ گفت "من برادر عمادم!"؛ گفتم "عماد! عماد کیه؟ تو خونه‌ی من چیکار می‌کنی؟"؛ گفت "عماد! شوهرت! یعنی... یعنی شوهر قبلیت!"؛ گفتم "هااا... دکترم!"؛ گفت "ای بابا!"؛ بعد زیر بغلم رو گرفت و بُردم به سمت آشپزخونه، تقریبا پاهام به زمین کشیده می‌شد! بُردم و روی صندلی نشوندم. من گیج بود و داشتم چشمام رو می‌مالیدم. صدای در یخچال اومد. نگاه که کردم دیدم پارچ آب دستشه. اصلا متوجه اطرافم نبودم. یه لیوان پُر آب کرد و پاشید تو صورتم! یهو جیغ کشیدم! انگار تازه بیدار شده باشم! با دیدن یه مرد غریبه تو خونم سعی کردم پسش بزنم و با جیغ و داد همسایه‌ها رو خبر کنم. دستام رو گرفت و گفت "هی! هی! آروم باش!"؛ نگاش که کردم، تو چشمام خیره شد و گفت "من برادر عمادم! همون شوهر لعنتیت!"؛ با ترس گفتم "تو خونه‌ی من چیکار می‌کنی؟"؛ گفت "اگه آروم باشی بهت می‌گم!"؛ با سر تایید کردم.

رفتم و روی مبل نشستم، داشتم می‌لرزیدم! رفت و واسم یه پتو آورد و انداختش رو دوشم. بعد خودش جلوم نشست و یه سیگار دیگه روشن کرد. دودش رو با فشار فوت کرد، طوری که چیز زیادی ازش معلوم نشد. بعد گفت "اسم من آرشه و برادر عمادم!"؛ گفتم "دروغ می‌گی!"؛ با تعجب نگام کرد! گفتم "اگه برادر عمادی، چرا تو عروسیمون نبودی؟"؛ گفت "من و عماد اسما ٌ با هم برادر بودیم! اسما ٌ اسد، پدرم بود! باهاشون صنمی نداشتم!"؛ گفتم "یعنی چی؟"؛ نفس عمیقی کشید و گفت "من تو مالزی شرکت کوچیکی دارم. به خاطر خلاصی از حرف و حدیث مردم و زخمهای روحی‌ای که از پدر و برادرم می‌خوردم؛ شیش سال از عمرم رو تو غربت سر کردم."؛ گفتم "پس چرا برگشتی؟"؛ گفت "چون شرشون کم شد!"؛ با تعجب گفتم "چطور؟!"؛ سکوت عمیقی کرد. شقیقه‌هاش رو ماساژ داد و چیزی نگفت. منم چیزی نگفتم! یه دقیقه‌ای تو سکوت گذشت، بعد برگشت و بهم نگاه کرد. گفت "با خودت چیکار کردی؟"؛ خنده‌ی تلخی زدم و گفتم "من نکردم! روزگار کرد!"؛ گفت "عکست رو که تو آلبوم عماد بود دیدم. خیلی فرق کردی!"؛ با بغض گفتم "زشت شدم نه؟"؛ گفت "نه...! منظورم این نبود! زشتی یه چیز ذاتیه! تو ذاتت زیباست!"؛ نیش خندی زدم و گفتم "از روزی که ناقص شدم دیگه قیافم واسم مهم نیس!"؛ گفت "ناقص؟!"؛ چیزی نگفتم. گفت "آهااا...!"؛ اونکه طوری نیس! یه جراح زیبایی سراغ دارم واست می‌کنش مثل روز اولش. گفتم "چرا؟"؛ گفت "خب هیکلت درست می‌شه دیگه!"؛ گفتم "منظورم اینه که چرا بخوای من رو ببری پیش جراح؟ رو چه حسابی؟"؛ گفت "رو حساب تلافی بدیهای عماد!"؛ گفتم "راستی عماد چیکار می‌کنه؟ با زنش خوشه؟"؛ گفت "عماد مُرده مهسا!"؛ گفتم "چی؟!"؛ گفت "عماد، زنش، پدرم و زنم تو تصادف کشته شدن!"؛ گفتم "تسلیت می‌گم! چند وقت پیش؟"؛ گفت "هفته‌ی گذشته!"؛ تعجب کردم! با اینکه حتی زنش مُرده بود و یه هفته هم بیشتر از مرگش نمی‌گذشت، کت شلوار کِرِم تنش بود! مثل اینکه زنش رو دوس نداشته! این جماعت کلا همینجورین! اون از عماد نامرد! اینم از برادرش! یهو تو دلم یه حس نفرت بدی نسبت بهش پیدا شد! اخمام رفت تو هم گفتم "از خونه‌ی من برو بیرون!"؛ با تعجب نگام کرد! گفتم "می‌گم برو بیرون تا داد نزدم همه بریزن اینجا!"؛ گفت "باشه! باشه! عصبانی نشو! من میرم!"؛ بعد رفت...

ساعتی از این ماجرا گذشته بود که رفتم تو فکر! کاری که کردم درست بود؟ اصلا این بابا واسه چی اومده بود! کاش بهش فرصت صحبت می‌دادم!

همینجور که با خودم درگیر بودم، دیدم صدای زنگ موبایل میاد! من موبایل نداشتم، پس مال همون آرشه بود. کلی گشتم تا بالاخره زیر نازبالشت رو مبل پیداش کردم. روش اسم «آرش» نقش بسته بود. برداشتم و جواب دادم "بله؟"؛ گفت "سلام! من آرشم! همونی که یه ساعت پیش خونت بود!"؛ گفتم "گوشیتون پیش منه. بیاین بگیرینش."؛ گفت "می‌تونم یه خواهشی بکنم؟"؛ گفتم "بفرمایین!"؛ گفت "میشه همدیگه رو یه جایی ببینیم!"؛ گفتم "مثلا کجا؟"؛ گفت "رستورانی! کافی‌شاپی! جایی!"؛ گفتم "مممممم! نمی‌دونم!"؛ گفت "من امشب ساعت 9 تو رستوران ... منتظرتم! اگه بیای خیلی خوشحال می‌شم. (با یه خنده‌ی کوتاه) بالاخره موبایلم رو لازم دارم!"؛ گفتم "باشه ببینم چی می‌شه!"؛ گفت "باشه! خدانگهدار!"؛ گفتم "خدافظ...".

نگاهی به ساعتم انداختم، 7:30 بود. به زحمت پا شدم و رفتم تا یه دوش بگیرم. زیر دوش فکرم بازتر شد! داشتم فکر می‌کردم که اگه این آرشه واقعا برادر عماد باشه و عماد واقعا مُرده باشه، حالا اومده پیش من که چی؟ تو ذهنم کلی علامت سوال پشت سر هم قطار شده بود و هیچ جوابی نداشتم بهشون بدم! جوابشون دست آرش بود!

با اوضاع خیابونا و بدقولی تاکسی تلفنی، 9:15 رسیدم رستوران. کلی میز بود و کلی (تر) آدم! چشمام تو جمعیت می‌دوید تا رسید به یه دست که بالا بود! دیدم آرشه. رفتم و سر میز نشستم. سلام کردم، اونم با مهربونی جوابم رو داد. گوشیش رو گذاشتم رو میز و گفتم "اینم امانتیتون."؛ گرفتش و یه نگاهی بهش انداخت و گذاشتش کنار میز و تشکر کرد. بعد گفت "چی می‌خوری؟"؛ گفتم "نمی‌دونم!"؛ گفت "من انتخاب کنم؟"؛ گفتم "بفرمایین!"؛ شام رو سفارش داد. گاهی اوقات کارام دست خودم نیس! همینجور بهش خیره شده بودم! متوجهم که شد خندید! یهو متوجه عمق فاجعه شدم و نگاهم رو ازش برداشتم. بعد یه مکث گفتم "یه سوال!"؛ گفت "به گوشم!"؛ گفتم "تو و عماد اصلا شبیه هم نیستین! چجوری برادرین؟"؛ گفت "شرط برادر بودن، شبیه بودن نیس! اما اینکه شبیه نیستیم! اون به پدرش کشید و من به مادرم."؛ بعد یه عکس از تو کیفش در آورد و بهم نشون داد. تازه یادم اومد! این عکس رو زمانی تو آلبوم عماد هم دیده بودم، با این تفاوت که آرش توش نبود. در واقع قسمتی که آرش توش بود رو بریده بودن! عکس حدودا مال 15 سال قبل بود و چهره‌ی آرش و عماد و پدرشون تفاوتی نکرده بود. فقط یکم سفید کرده بودن.

آرش گفت "باور کردی؟"؛ لبخندی زدم و چیزی نگفتم. شام رو آوردن. تو سکوت شاممون رو خوردیم. بعد از شام، آرش ازم خواست تا اجازه بدم من رو برسونه. منم قبول کردم. تو راه یهو یه سوالی تو ذهنم اومد! گفتم "آقا آرش!"؛ گفت "بله؟"؛ گفتم "شما موقعی که عماد و بقیه تصادف کردن، کجا بودین؟"؛ گفت "مالزی! تو شرکتم."؛ گفتم "پس خانومت ایران چیکار می‌کرد؟"؛ چیزی نگفت و رفت تو فکر... بعد چند ثانیه ماشین زد کنار. یه چیزایی دستگیرم شده بود، اما تو اینجور مسائل هیچ دوس نداشتم پیش بینی کنم. آرش با ناراحتی و عصبانیت گفت "بهم خیانت می‌کرد!"؛ بعد نگاهش رو دوخت بهم. نمی‌دونستم چه عکس العملی نشون بدم، اما تعجبم رو نمی‌تونستم پنهان کنم. ادامه داد "اون و عماد لعنتی با هم سَر و سِر داشتن! من احمق هم به خیال اینکه زنم تو ایران پیش خونوادشه و تا یه ماه دیگه بر می‌گرده، به کارام می‌رسیدم. چند ماهی بود که از گوشه و کنار خبرایی می‌رسید، اما باور نمی‌کردم، شایدم نمی‌خواستم باور کنم! اما..."؛ شاید شرم! شایدم عصبانیت! نذاشت حرفش رو ادامه بده! یه سیگار روشن کرد و مشغول دود کردنش شد.

چند دقیقه بعد رسیدیم جلوی در خونم. از ماشین که پیاده شدم، یاد یه حرف نگفته افتادم. بر گشتم و خطاب به آرش گفتم "میشه فردا من رو ببرین جایی که عماد و بقیه هستن؟"؛ آرش نگام کرد و با لبخند گفت "چیه به حرفم اعتماد نداری؟"؛ خندیدم و گفتم "می‌خوام مطمئن شم دنیا از شر موجودی مثل عماد خلاص شده! ببخشیداااا!"؛ آرش خنده‌ای کرد و گفت "باشه! فردا ساعت 10 خوبه؟"؛ گفتم "آره! مرسی!".

خسته و کوفته رسیدم بالا. اینقد گیج بودم که نفهمیدم کی در رو قفل کردم و رفتم تو تختم! تو همون حین که دراز کشیده بودم مانتو و جورابم رو در آوردم و... خوابم بُرد. تو دو سال گذشته اولین دفعم بود که بدون قرص می‌خوابیدم!

صبح با صدای زنگ از خواب پریدم! به ساعت نگاه کردم دیدم 10:05 شده! می‌خواستم لباس بپوشم که یادم افتاد اول برم جواب آیفون رو بدم. رفتم دم آیفون "بله؟"؛ "سلام! صبح بخیر!"؛ "سلام! الان آماده می‌شم!"؛ از اونجایی که فقط مانتو و جوراب باید تنم می کردم، زیاد الافش نکردم! بدو رفتم پایین. دیدم با کمال خونسردی داره آهنگ گوش می‌ده و باهاش می‌خونه. در قفل بود. زدم به شیشه، تازه متوجهم شد. دکمه زد و در باز شد. یه لبخند زدم و گفتم "ببخشید دیر شد!"؛ لبخندی زد و گفت "خواهش میکنم!". راه افتادیم. تو راه همش به این فکر می‌کردم که یعنی مرگ عماد واقعا حقیقت داره! اگه واقعا مرده باشه، چه احساسی پیدا می‌کنم! گیج بودم! مثل همیشه!

ماشین که ترمز زد به خودم اومدم. آرش گفت "همینجاست!"؛ نگاهی به اطرافم انداختم. یه قبرستون بود پشت امامزاده. محل گرونی بود. از ماشین پیاده شدیم، آرش جلو می‌رفت و من پشت سرش. چند ردیف قبر رو پشت سر گذاشتیم تا آرش ایستاد. نگاهش به جلوش بود! مشغول روشن کردن سیگارش شد و در همین حین به جلوش اشاره کرد و گفت "ایناهاش!"؛ نگاهم معطوف شد به جایی که نشون می‌داد. چهارتا قبر بود. همشون هم عکس داشتن، سه تاشون رو می‌شناختم! عماد! پدرش (اسد)! زنش! نفر چهارم هم احتمالا زن آرش بود! به آرش نگاهی انداختم، معلوم بود عصبیه! گفتم "فاتحه نمی‌خونی؟"؛ نگاه زیر چشمی‌ای بهم کرد و با سر گفت "نه"؛ نگاهم رفت به سمت قبرها! دلم واسشون سوخت! یه لحظه تمام بدیهایی که بهم کرده بودن از یادم رفت! تو دلم احساس کردم باید ببخشمشون! رفتم و جلوی قبر هر کدومشون یه حمد و سوره خوندم. جلوی قبر زن عماد (هووی خودم) که رسیدم، دلم واسش خیلی سوخت! تو بیست و یک سالگی از دنیا رفته بود! شروع کردم خوندن سوره قدر. تو مفاتیح خونده بودم هفت بار سر قبر کسی سوره قدر بخونی، عذاب نمیشه! همینجوری می‌خوندم و آروم اشک می‌ریختم.

قرائتم که تموم شد، خطاب به آرش گفتم "بریم!"؛ اما دیدم رو یه صندلی نشسته و یه قرآن جیبی دستشه! رفتم نزدیک، دیدم آروم داره زمزمه می‌کنه. سوره یاسین (یس) بود! دیگه رسیده بود به آیه 77، پس تا تموم شدنش فاصله‌ای نداشت. کنارش ایستادم تا خوندنش تموم بشه. بعد از چند دقیقه سر بلند کرد و بهم نگاه کرد. لبخند مهربونی رو لباش نشست! نمی‌دونم به برکت قرآن بود که تا این حد آروم شده بود یا چیز دیگه! گفتم "تو که گفتی..."؛ حرفم رو قطع کرد و گفت "واسه اونا نمی‌خونم! اما یه یاسین به کل اهل قبور هدیه می‌کنم. به هر حال اینام جزوشون حساب می‌شن دیگه!"؛ گفتم "آها! اسما ٌ نمی‌خونی!"؛ یه نگاهی بهم انداخت و حرفی نزد. معلوم بود حرفم رو قبول داره!

افتاد جلو. داشتم نگاش می‌کردم؛ چند قدمی که ازم دور شد یادم اومد که منم باید باهاش برم! تندی دویدم و کنارش قرار گرفتم. نگاهی بهم کرد و چیزی نگفت. گفتم "تو مثل عمادی؟"؛ گفت "نه!"؛ گفتم "مثل بابات چی؟"؛ گفت "بازم نه!"؛ گفتم "نه ی خوب، یا نه ی بد؟"؛ در حالی که به جلوش نگاه می‌کرد، لبخندی زد و گفت "خودت چی فکر می‌کنی؟"؛ گفتم "امیدوارم که نه ی خوب باشی!"؛ ایستاد و بهم نگاه کرد... گفت "تمام سعیم رو می‌کنم که باشم!".

 

یاعلی!!!

 

(مهسا و آرش)

 

پایان ساعت 12:53 دقیقه پنجشنبه مورخه 25/12/90

 

اینم از عیدی من به شما! شرمنده اینقد طول کشید! مدتی بود تحت فشار ناخواسته‌ای بودم! تازه قرار بود دیروز بذارمش که بازم نشد چون مهمون جایی بودم! امیدوارم عیدی مناسبی واسه شما دوستای خوبم باشه!

 

با تشکر فراوان از زهرای عزیزم که ایده‌ی اولیه داستان رو بهم داد!


 
 
← صفحه بعد